جملات زیبای کتاب فرزندان تاریکی؛ جلد چهارم | طاقچه
تصویر جلد کتاب فرزندان تاریکی؛ جلد چهارمsubscriptionAvailable

کتاب فرزندان تاریکی؛ جلد چهارم

در دل بارن‌ها

نوع کتاب
۴.۹ امتیاز(از ۱۵ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
☆...○●arty🎓☆
۰
قدری از سبزی‌های لزج را مستقیم روی پیراهن اسمیتز پاشیده بود. و اسمیتز هم با واکنشش حال لوک را بدتر کرد؛ وانمود کرد متوجه نشده است و مثل یک سیاستمدار با بچه‌ها چپ و راست دست داد.
☆...○●arty🎓☆
۰
تری با حالی گرفته شانه‌ای بالا انداخت. «نمی‌دونم. من فقط کاری رو که می‌گن انجام می‌دم.» گاهی لوک دلش می‌خواست شانه‌های تری را بگیرد، تکانش دهد و فریاد بکشد: «خودت فکر کن! چشم‌هات رو باز کن! یه‌کم زندگی کن!»
☆...○●arty🎓☆
۰
گفت: «نه ممنون. مامان همیشه می‌گفت ‘تو همه‌چیزخواری.’ بابا یه زمان به شوخی می‌گفت ‘هرچی که لی رو اول نخوره، لی می‌خوردش.’ من همچین آدمی نیستم.»
☆...○●arty🎓☆
۰
«وقتی یه چیزی عادلانه نباشه، هر آدمی هم که یه‌ذره شعور داشته باشه باهاش می‌جنگه. درسته؟»