فصل بیستودوم: روح ساشا
ناباورانه به اندام لاغر و نحیف و نیمهشفاف خیره میشوم. یک روح. یک روح واقعی. روحی که کاملاً شبیه ساشاست. روح ساشا. دنیا دور سرم میچرخد. باورم نمیشود که ساشا مُرده باشد. آخر او بهترین دوست من است. هر روز باهم قدم میزدیم، باهم حرف میزدیم، از تپه بالا میرفتیم، باهم مسابقه میدادیم... ما همهٔ زندگیمان را باهم گذرانده بودیم. نباید بمیرد.
ریحانه زارعی احمدی