
بریدههایی از کتاب معمای دریاچه
۴٫۲
(۳۶)
تاریکی باعث میشه بتونیم نور رو ببینیم.»
مسافر کتاب ها
خیلی باحاله آدم به چیزهایی فکر کنه که ممکنه وجود داشته باشن.»
aida
همیشه آدمهایی در زندگی هستند که کمکت میکنند بتوانی از همانجایی که متوقف شده بودی زندگی را دوباره از سر بگیری.
aida
اما وقتی همهچیز وارونه است، راحتتر میشود دید چطور چیزی که با عقل جور درنمیآید هنوز هم ارزش نگاه انداختن دارد.
aida
بهترین راه برای کنار اومدن با ترس، روبهرو شدن باهاشه.»
aida
نیمی از قلبش نیمهٔ دیگر قلب من را میسازد. من بهخاطر او اینجا هستم، و او بهخاطر من؛ تا ابد. و چیزهایی به این محکمی قرار نیست از بین بروند.
Aidasa
همهٔ ما یک زندگی قبلی داشتیم. حالا فقط ما ماندهایم با زندگی بعد از او.
Aidasa
دوست واقعی کسی است که وقتی ساکت کنارش مینشینی، حس میکنی حالت خوب است.
Ronia_sh
تاریکی باعث میشه بتونیم نور رو ببینیم.»
aida
نمیداند صدای سکوت در یک خانه چقدر میتواند بلند باشد.
اسمعیل زاده
فقط اینکه من به روش خودم به دنیا نگاه میکردم؛ او هم به روش خودش.
غزل
«وقتی از دیدن ماه صحبت میکنین، منظورتون بخش نقرهفام درخشان اونه.»
آقای دِیل میگوید: «درسته.»
«اما وقتی اون رو روی یه کاغذ سفید میکشین، درواقع نمیتونین اون بخش رو بکشین.» به سیاهیهایی که مداد زغالی لیزا کشیده نگاه میکنم. «باید بهجاش قسمت تاریک رو بکشین، و یهجورهایی از بخش تاریک برای نشون دادن روشنایی استفاده کنین.» کلمات واقعاً سریعتر از آنکه مغزم بتواند آنها را سبکسنگین کند از دهانم بیرون میآیند. «پس در واقع نقاشی ماه رو نمیکشین. تاریکیای رو میکشین که کمکم ماه رو جوری میپوشونه که انگار اصلاً اونجا نبوده.»
غزل
صدایم خودم را هم متعجب میکند؛ کلمات تا وقتی در ذهنم بودند بهتر به نظر میرسیدند، اما دیگر راه برگشتی نیست.
غزل
برای همین آب را دوست دارم. تمام فضاهای خالی را پر میکند.
تویی ک تو اکانتمی ایتا پیام بده @atenaxx
بعضی وقتها مردم نمیخوان به کارهای احتمالاً غلطشون نگاه کنن. بعضی وقتها یه نفر باید باشه با یه نگاه متفاوت، تا بتونه چیزهایی رو که نیاز به تغییر دارن ببینه.»
تویی ک تو اکانتمی ایتا پیام بده @atenaxx
«من ذهنم رو باز میذارم. هرگز نگو هرگز، خب؟»
mahour
دریاچه پشت سرم زمزمه میکند. امواج شنها را قلقلک میدهند و صدایش شبیه زمزمهایست که از من میخواهد بمانم.
Ronia_sh
دریاچه پشت سرم زمزمه میکند. امواج شنها را قلقلک میدهند و صدایش شبیه زمزمهایست که از من میخواهد بمانم.
Ronia_sh
دریاچه پشت سرم زمزمه میکند. امواج شنها را قلقلک میدهند و صدایش شبیه زمزمهایست که از من میخواهد بمانم.
Ronia_sh
دوست واقعی کسی است که وقتی ساکت کنارش مینشینی، حس میکنی حالت خوب است.
Ronia_sh
«بعضی وقتها، فقط باید یهکم اونورتر از نوک دماغ خودت رو ببینی.»
تویی ک تو اکانتمی ایتا پیام بده @atenaxx
حجم
۲۴۰٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۲۸۰ صفحه
حجم
۲۴۰٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۲۸۰ صفحه
قیمت:
۱۶۰,۰۰۰
تومان