
کاربر ۲۹۲۸۳۷۶
۱۲
هرچه بیشتر برای پاک کردن چیزی از حافظهات تلاش کنی، بیشتر و بیشتر در عمق آن حک میشود.
seyed
۶
«همیشه باید سه قدم بعدیت رو هم بدونی، وگرنه چهار قدم عقب میافتی.»
کاربر ۲۹۲۸۳۷۶
۵
گاهی اوقات صورت خودت دقیقاً همان چیزی است که دوست نداری ببینی.
کاربر ۲۹۲۸۳۷۶
۴
او واقعاً اینجا احساس پیری میکرد. تا آن لحظه حتی نمیدانست پیری میتواند یک احساس باشد، فکر میکرد فقط ظاهری چروکخورده و رنگورورفته است، اما پیری بیشک یک احساس است؛ حس پوسیدگی و فرسایش.
اسمعیل زاده
۴
ضعف همه را محترم بشمار و خود را محافظ آنان مقرر دار.
Ghazaleh
۲
نمیتوانست حوض تولد دوباره را آب کند. نمیتوانست دوباره متولد شود.
و او تا آخر عمرش، همان پسر غیرمعمولی بیرونماندهٔ غیراجتماعی و ناامیدکننده باقی میماند. پسری که توی همهٔ کارنامههایش مینوشتند وِر باید بیشتر در کلاس مشارکت کند! و منظورشان هم از «مشارکت» این بود که باید بیفکر هر جوابی را که به ذهنت میرسد فریاد بزنی. یا مینوشتند وِر دانشآموز بسیار باهوشی است، ولی سعی میکند این را مخفی کند! حتی یک دفعه نوشته بودند بعضیوقتها فراموش میکنم وِر داخل کلاسم هست!
آخر چهجور معلمی ممکن است بچهای را فقط به خاطر اینکه ساکت است فراموش کند؟
حسین علیزاده
۲
اول جملهای از طرف جولین گفت. «هر چیزی قبلاً یه چیز دیگه بوده.»
حسین علیزاده
۲
«وقتی با آدمها هستی، بیرون هم یه بخشی از توئه.
هانیه نمایان
۲
جولین زانو زد و با بیلچهاش قاصدکی را با کمی خاک دورش برداشت و به طرف دیگر پیادهرو منتقل کرد. دفعهٔ اولی که وِر دلیل این کار را پرسیده بود، جوابش این بود: «گلهای خیلی قشنگیان. تقصیر خودشون نیست که جای اشتباه به دنیا اومدهان. نباید به خاطر این زندگیشون رو گرفت.»
Nirvana
۱
هر چیزی در نهایت اونقدر رشد میکنه که بتونه باری رو که قراره بده تحمل کنه. طبیعتشون اینه
هانیه نمایان
۱
اگر شوالیه بودی، همیشه میدانستی باید کجا بایستی.
بیشتر وقتها، وِر اصلاً مطمئن نبود که واقعاً ایستاده یا نه. گاهی حس میکرد معلق است؛ مثل نسیمی که آرام در هوا میگردد.
اسمعیل زاده
۰
به ساختمانهایی نگاه کرد که از جلوی چشمهایشان میگذشتند. همهشان از چیزهایی ساخته شده بودند که قبلاً چیزهای دیگری بودند.
«جولین، اگه هر چیزی قبلاً یه چیز دیگه بوده، اونوقت بعداً هم حتماً یه چیز دیگه میشه، نه؟»
«معلومه. بهش میگن بازیافت.»
«حتی آدمها.»
«بهخصوص آدمها.»
هانیه نمایان
۰
خودش را تصور کرد که توی حوضچهٔ پر از آب میافتد و وقتی بیرون میآید دیگر اینقدر باعث ناامیدی پدر و مادرش نیست. فکر کرد به پسری تبدیل میشود که در کارنامهاش مینویسند: روابط اجتماعی وِر خیلی خوب است! و او بچهای بسیار معمولی است!