نمیتوانست حوض تولد دوباره را آب کند. نمیتوانست دوباره متولد شود.
و او تا آخر عمرش، همان پسر غیرمعمولی بیرونماندهٔ غیراجتماعی و ناامیدکننده باقی میماند. پسری که توی همهٔ کارنامههایش مینوشتند وِر باید بیشتر در کلاس مشارکت کند! و منظورشان هم از «مشارکت» این بود که باید بیفکر هر جوابی را که به ذهنت میرسد فریاد بزنی. یا مینوشتند وِر دانشآموز بسیار باهوشی است، ولی سعی میکند این را مخفی کند! حتی یک دفعه نوشته بودند بعضیوقتها فراموش میکنم وِر داخل کلاسم هست!
آخر چهجور معلمی ممکن است بچهای را فقط به خاطر اینکه ساکت است فراموش کند؟