جملات زیبای کتاب اگر ببری به دام تو افتاد | طاقچه
تصویر جلد کتاب اگر ببری به دام تو افتادsubscriptionAvailable

کتاب اگر ببری به دام تو افتاد

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۱۴ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
روناک
۱۲
اگر آدم توی چشم ببر نگاه کند، احتمال اینکه ببر او را بخورد کمتر می‌شود.
روناک
۱۰
گاهی، وقتی شرایط سخت است، آدم دلش نمی‌خواهد حرفی بزند. فقط دلش می‌خواهد یک نفر درکش کند.
Hafez
۹
برای مادربزرگم که هنوز ژاکتش را حتی در تابستان به تن می‌کنم، و برای هرکسی که برایمان قصه‌ای گفته.
روناک
۶
گاهی آدم هرقدر هم دلش بخواد یکی رو پیش خودش نگه داره، فایده نداره. باید بذاری برن.»
روناک
۳
همیشه یادت موند: آدم‌ها هم خوبی داشت هم بدی. اما بعضی وقت‌ها اون‌قدر گیر داد به قسمت‌های غمگین و ترسناک زندگی که خوبی‌ها یادشون رفت. وقتی این‌جوری شد، تو بهشون نگو که اون‌ها بد. این‌جوری فقط اوضاع خراب‌تر شد. تو یادشون انداخت که خوبی هست.
روناک
۳
امید چیز عجیبی است و به این راحتی‌ها از بین نمی‌رود.
Akbaran nastarzade
۱
یک بار هم که شده صدای سم آرام می‌شود: «یعنی دیگه هیچ راهی نیست؟» سکوت گوشم را می‌خراشد و بعد مامان حرفی می‌زند که هیچ مامانی هیچ‌وقت نباید بزند: «نمی‌دونم.»
Black
۰
مامان نفسی می‌کشد. «بار آخری که هالمونی رو بردم دکتر، دکترش چندان حرف‌های امیدوارکننده‌ای نزد. گفت ممکنه چند ماه یا حتی فقط یه هفته دیگه وقت داشته باشه. اما واسه همین هم بود که می‌خواستم هرچقدر هم که زمان داریم کنار هم باشیم و لذت ببریم؛ چون هیچی معلوم نیست.» چند ثانیه، کلمه‌های مامان توی هوا شناور می‌مانند و هرچه اکسیژن توی هواست می‌بلعند و ما را خفه می‌کنند. بعد سم منفجر می‌شود: «شوخی‌ت گرفته دیگه، نه؟ اصلاً منصفانه نیست. این همه راه اومدیم که حالا هالمونی قراره همین‌جوری بمیره؟» هالمونی کنارم تکانی می‌خورد، اما بیدار نمی‌شود. می‌گویم: «سم، ساکت.» اما صدایم بی‌روح است. فکرم کار نمی‌کند. مامان می‌گوید: «ما این همه راه اومدیم که کنارش باشیم. که تا لحظهٔ آخر از کنارش بودن لذت ببریم.» می‌پرسم: «اگه راه دیگه‌ای باشه چی؟»
novelreader032
۰
از جایش می‌پرد. قهوهٔ داغ توی ماگ جابه‌جا می‌شود و برای مامان خط‌ونشان می‌کشد که اگر حواسش را جمع نکند، از ماگ می‌ریزد بیرون.
Akbaran nastarzade
۰
«انگار این افسانه‌های قومی برای خودشون جون دارن. انگار سرتاسر دنیا می‌چرخن و منتظرن یکی بیاد و اون‌ها رو تعریف کنه.»
Akbaran nastarzade
۰
قهرمان قصه یه آدم عادیه تااینکه یهو دنیا ازش کمک می‌خواد. همهٔ قهرمان‌ها هم قدرت دارن و یه دست لباس خفن، اما جدا از کل این هیاهو هنوز دارن تلاش می‌کنن خودشون رو پیدا کنن. هنوز می‌ترسن.
Akbaran nastarzade
۰
آن لحظه‌ای که همه‌چیز از هم می‌پاشد، در طی انفجار بزرگ نیست. در سکوتِ بعد از انفجار است. و حسی که به آدم دست می‌دهد، حس از هم پاشیدن نیست. چیز دیگری است. بیشتر شبیه تکه‌تکه شدن است. انگار من دارم تلاش می‌کنم که قلبم را سالم نگه دارم، اما هرچه سفت‌تر دستم را دور قلبم می‌گیرم، قلبم زودتر تکه‌تکه می‌شود. تکه، تکه، تااینکه غیر از خرده‌های کوچک چیزی باقی نمی‌ماند، احساسات پاره‌پاره‌ای که نمی‌توانم به هم وصلشان کنم تا درست شوند.