مامان نفسی میکشد. «بار آخری که هالمونی رو بردم دکتر، دکترش چندان حرفهای امیدوارکنندهای نزد. گفت ممکنه چند ماه یا حتی فقط یه هفته دیگه وقت داشته باشه. اما واسه همین هم بود که میخواستم هرچقدر هم که زمان داریم کنار هم باشیم و لذت ببریم؛ چون هیچی معلوم نیست.»
چند ثانیه، کلمههای مامان توی هوا شناور میمانند و هرچه اکسیژن توی هواست میبلعند و ما را خفه میکنند.
بعد سم منفجر میشود: «شوخیت گرفته دیگه، نه؟ اصلاً منصفانه نیست. این همه راه اومدیم که حالا هالمونی قراره همینجوری بمیره؟»
هالمونی کنارم تکانی میخورد، اما بیدار نمیشود. میگویم: «سم، ساکت.» اما صدایم بیروح است. فکرم کار نمیکند.
مامان میگوید: «ما این همه راه اومدیم که کنارش باشیم. که تا لحظهٔ آخر از کنارش بودن لذت ببریم.»
میپرسم: «اگه راه دیگهای باشه چی؟»