
کتاب زنده به گور
پدیدآورندگان:
صادق هدایتانتشارات:
انتشارات به سخن٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Hossein shiravand
۷۶
بهآسودگی خواهم مرد، چه اهمیتی دارد که دیگران غمگین بشوند یا نشوند، گریه بکنند یا نکنند.
مهدی
۶۲
فکر هر آدم عاقلی را دیوانه میکند
سمیه جنگی
۴۶
تیک و تاک ساعت همینطور بغل گوشم صدا میدهد. میخواهم آن را بردارم از پنجره پرت بکنم بیرون، این صدای هولناک که گذشتن زمان را در کلهام با چکش میکوبد!
سمیه جنگی
۴۴
هرچه فکر میکنم هیچ چیز مرا به زندگی وابستگی نمیدهد، هیچچیز و هیچکس...
سمیه جنگی
۴۳
میدیدم که برای زندگی درست نشده بودم
مهراب
۳۸
همه گمان میکنند بچه خوشبخت است. نه، خوب یادم است. آنوقت بیشتر حساس بودم، آنوقت هم مقلد و آبزیرکاه بودم. شاید ظاهرآ میخندیدم یا بازی میکردم؛ ولی در باطن کمترین زخمزبان یا کوچکترین پیشآمد ناگوار و بیهوده ساعتهای دراز فکر مرا به خود مشغول میداشت و خودم، خودم را میخوردم. اصلا مردهشور این طبیعت مرا ببرد
امیرماکان جعفری
۳۶
یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نه میشود به دیگری فهماند، نه میشود گفت
Hossein shiravand
۳۴
راستی کسانی که در اولین روزهای ازدسترفتن عزیزی به ناله و شیون مینشینند اگر ناگهان آن آدم را زنده و سالم دربرابر خود ببینند چه میکنند؟
طلا در مس
۲۸
خوب بود میتوانستم کاسه سر خودم را باز بکنم و همه این توده نرم خاکستری پیچپیچ کله خودم را درآورده بیندازم دور، بیندازم جلو سگ.
هیچکس نمیتواند پیببرد. هیچکس باور نخواهد کرد، به کسی که دستش از همهجا کوتاه بشود میگویند: برو سرت را بگذار بمیر؛ اما وقتی که مرگ هم آدم را نمیخواهد، وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم میکند، مرگی که نمیآید و نمیخواهد بیاید...!
همه از مرگ میترسند، من از زندگی سمج خودم.
چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمیخواهد و پس میزند!
مــریم
۱۹
خوب بود میتوانستم کاسه سر خودم را باز بکنم و همه این توده نرم خاکستری پیچپیچ کله خودم را درآورده بیندازم دور، بیندازم جلو سگ.
مهراب
۱۸
الان نه از زندگی خوشم میآید و نه بدم میآید، زندهام بدون اراده، بدون میل، یک نیروی فوقالعادهای مرا نگه داشته. در زندان زندگانی زیر زنجیرهای فولادین بسته شدهام
Shivayi
۱۵
چه خوب بود اگر همهچیز را میشد نوشت. اگر میتوانستم افکار خودم را به دیگری بفهمانم، میتوانستم بگویم. نه یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نه میشود به دیگری فهماند، نه میشود گفت؛ آدم را مسخره میکنند، هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.
مــریم
۱۵
اگر اژدها هم مرا بزند، اژدها میمیرد!
بهراد
۱۵
بهشت و دوزخ در خود اشخاص است، بعضیها خوش بهدنیا میآیند و بعضیها ناخوش
کاربر نیوشک
۱۴
همه از مرگ میترسند، من از زندگی سمج خودم.
مکفی
۱۴
هرچه قضاوت آنها درباره من سخت بوده باشد، نمیدانند که من پیشتر خودم را سختتر قضاوت کردهام.
زنده به گور
۱۳
به مردههایی که تن آنها زیر خاک از هم پاشیده شده بود، رشک میبردم. هیچوقت یک احساس حسادتی به این اندازه در من پیدا نشده بود. بهنظرم میآمد که مرگ یک خوشبختی و یک نعمتی است که بهآسانی به کسی نمیدهند.
کاربر ۱۶۷۵۵۷۴
۱۲
میدانستم که در این بازیگرخانه بزرگ دنیا هر کسی یکجور بازی میکند تا هنگام مرگش برسد.
Nazanin
۱۲
من همیشه زندگانی را به مسخره گرفتم، دنیا، مردم همهش به چشم یک بازیچه، یک ننگ، یک چیز پوچ و بیمعنی است.
مــریم
۱۱
شاید ظاهرآ میخندیدم یا بازی میکردم؛ ولی در باطن کمترین زخمزبان یا کوچکترین پیشآمد ناگوار و بیهوده ساعتهای دراز فکر مرا به خود مشغول میداشت و خودم، خودم را میخوردم. اصلا مردهشور این طبیعت مرا ببرد
Xwitrs♡
۱۱
یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان مرا نداند، میخواهم همهچیز را در خود حس بکنم؛ اما میبینم برای این کار درست نشدهام. نه، من لش و تنبل هستم. اشتباهی بهدنیا آمدهام، مثل چوب دوسرگهی، از اینجا مانده و از آنجا رانده. از همه نقشههای خودم چشم پوشیدم، از عشق، از شوق، از همهچیز کناره گرفتم. دیگر در جرگه مردهها بهشمار میآیم.
گاهی با خودم نقشههای بزرگ میکشم، خودم را شایسته همهکار و همهچیز میدانم،
ارغوان صادق
۱۰
من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم، نه به چپ بروم و نه به راست، میخواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.
BehRad
۹
بعضیها خوش بهدنیا میآیند و بعضیها ناخوش.
Bookworm
۸
این سرنوشت است که فرمانروایی دارد؛ ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کردهام، حالا دیگر نمیتوانم از دستش بگریزم، نمیتوانم از خودم فرار بکنم.
رِ
۷
ولی یک فکر است که دارد مرا دیوانه میکند، نمیتوانم جلو لبخند خودم را بگیرم. گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد. آخرش هیچکس نفهمید ناخوشی من چیست،
ساغر
۷
کاغذ و مداد را برداشتم، میخواهم بنویسم، نمیدانم چه؟ یا اینکه مطلبی ندارم و یا از بس که زیاد است نمیتوانم بنویسم. این هم خودش بدبختی است. نمیدانم نمیتوانم گریه بکنم. شاید اگر گریه میکردم اندکی به من دلداری میداد! نمیتوانم. شکل دیوانهها شدهام.
BehRad
۷
نه کسی تصمیم خودکشی را نمیگیرد، خودکشی با بعضیها هست. در خمیره و در نهاد آنهاست. آری سرنوشت هر کسی روی پیشانیش نوشته شده، خودکشی هم با بعضیها زاییده شده. من همیشه زندگانی را به مسخره گرفتم، دنیا، مردم همهش به چشم یک بازیچه، یک ننگ، یک چیز پوچ و بیمعنی است. میخواستم بخوابم و دیگر بیدار نشوم و خواب هم نبینم؛ ولی چون در نزد همه مردم خودکشی یک کار عجیب و غریبی است، میخواستم خودم را ناخوش سخت بکنم، مردنی و ناتوان بشوم و بعد از آنکه چشم و گوش همه پر شد، تریاک بخورم تا بگویند: ناخوش شد و مرد.
ZahraSabahi
۷
خودم به چشم خودم بیگانهام، در شگفت هستم که چرا زندهام؟ گرسنهام میشود؟ چرا میخورم؟ چرا راه میروم؟ چرا اینجا هستم؟ این مردمی را که میبینم کی هستند و از من چه میخواهند؟...
lils
۷
آخرش هیچکس نفهمید ناخوشی من چیست، همه گول خوردند!
zahra
۷
همه از مرگ میترسند، من از زندگی سمج خودم.
چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمیخواهد و پس میزند!
