جملات زیبای کتاب سگ ولگرد | طاقچه
تصویر جلد کتاب سگ ولگرد

بریده‌هایی از کتاب سگ ولگرد

نویسنده:صادق هدایت
امتیاز
۳.۶از ۲۴ رأی
۳٫۶
(۲۴)
ولی چیزی که بیشتر از همه پات را شکنجه می‌داد، احتیاج او به نوازش بود. او مثل بچه‌ای بود که همه‌اش توسری خورده و فحش شنیده، اما احساسات رقیقش هنوز خاموش نشده؛ مخصوصآ با این زندگی جدید پر از درد و زجر بیش‌از پیش احتیاج به نوازش داشت.
سمیه جنگی
یک مشت احساسات فراموش‌شده، گم‌شده همه به هیجان آمدند
کاربر ۳۶۸۶۲۰۶
لاشه خود را از این سوراخ به آن سوراخ کشانیده بود و حالا انتظار روزهای بهتری را نداشت.
تمنا
نمی‌دانم چطور است بعضی اشخاص به اولین برخورد، دو جان در یک قالب می‌شوند، به‌قول عوام، جور و اخت می‌آیند و یکبار معرفی کافی است برای اینکه یکدیگر را هیچ‌وقت فراموش نکنند درصورتی‌که برعکس بعضی دیگر با وجودی که مکرر به‌هم معرفی می‌شوند و در مراحل زندگی سر راه یکدیگر واقع می‌گردند، همیشه از هم گریزان هستند؛ میان آنها هرگز حس همدردی و جوشش پیدا نمی‌شود و اگر در کوچه هم به‌هم بربخورند، یکدیگر را ندیده می‌گیرند.
رسول شعبانی
اگر هرگز به‌دنیا نیامده بود، به کجا برمی‌خورد. اگر پررو و خوش‌مشرب و سرزباندار و بی‌حیا مثل دیگران بود، حالا یادبودهای گواراتری برای روز پیریش اندوخته بود.
khazar
او مثل بچه‌ای بود که همه‌اش توسری خورده و فحش شنیده، اما احساسات رقیقش هنوز خاموش نشده؛ مخصوصآ با این زندگی جدید پر از درد و زجر بیش‌از پیش احتیاج به نوازش داشت.
khazar
او کسی است که سر راهش گلها را می‌چیند، بو می‌کند و دور می‌اندازد!
khazar
افسوسی که دارم اینه که چرا مدتی بی‌خود از دیگرون پیروی کردم. حالا پی بردم که پرارزش‌ترین قسمت من همین تاریکی، همین سکوت بوده. این تاریکی در نهاد هر جنبنده‌ای هست، فقط در انزوا و برگشت به‌طرف خودمون، وختی‌که از دنیای ظاهری کناره‌گیری می‌کنیم به ما ظاهر می‌شه. اما همیشه مردم سعی دارن از این تاریکی و انزوا فرار بکنن، گوش خودشونو در مقابل صدای مرگ بگیرن، شخصیت خودشونو مییون داد و جنجال و هیاهوی زندگی محو و نابود بکنن!
khazar
مرگ به‌نظر او بی‌اندازه آسان و طبیعی می‌آمد. زندگی به‌نظرش جز فریب مسخره‌آلودی بیش نبود
فارغ از نام و نشان.
بعضی اشخاص به اولین برخورد، دو جان در یک قالب می‌شوند، به‌قول عوام، جور و اخت می‌آیند و یکبار معرفی کافی است برای اینکه یکدیگر را هیچ‌وقت فراموش نکنند
khazar
توی این محیط فقط یک‌دسته دزد، احمق بی‌شرم و ناخوش، حق زندگی دارند
The 52-Hertz Whale࿐
او احتیاج داشت که مهربانی خودش را به کسی ابراز کند، برایش فداکاری بنماید. حس پرستش و وفاداری خود را به کسی نشان بدهد اما به نظر می‌آمد هیچکس احتیاجی به ابراز احساسات او نداشت؛ هیچکس از او حمایت نمی‌کرد و توی هر چشمی نگاه می‌کرد به‌جز کینه و شرارت چیز دیگری نمی‌خواند و هر حرکتی که برای جلب توجه به این آدمها می‌کرد مثل این بود که خشم و غضب آنها را بیشتر برمی‌انگیخت.
الهه
این دفعه بیش‌از معمول به صورت خود دقیق شد، دندانهای طلایی، پای چشم چین‌خورده، پوست سوخته و شانه‌های تورفته خود را از روی ناامیدی برانداز کرد. نفسش پس رفت، به‌نظرش آمد که همیشه آنقدر کریه بوده. یک‌جور نفرین، یک‌جور بغض گنگ نسبت به بیدادی دنیا و همه مردم حس کرد. یک‌نوع کینه مبهم نسبت به پدر و مادرش حس کرد که او را به این ریخت و هیکل پس انداخته بودند! اگر هرگز به‌دنیا نیامده بود، به کجا برمی‌خورد. اگر پررو و خوش‌مشرب و سرزباندار و بی‌حیا مثل دیگران بود، حالا یادبودهای گواراتری برای روز پیریش اندوخته بود.
Xwitrs♡
می‌دانید همیشه زن باید به‌طرف من بیاید و هرگز من به‌طرف زن نمی‌روم؛ چون اگر من جلو زن بروم اینطور حس می‌کنم که آن زن برای خاطر من خودش را تسلیم نکرده؛ ولی برای پول یا زبان‌بازی و یا یک علت دیگری که خارج از من بوده است. احساس یک چیز ساختگی و مصنوعی را می‌کنم؛ اما درصورتی‌که اولین‌بار زن به‌طرف من بیاید، او را می‌پرستم.
sadrakaveh
آدمهایی که سابق با آنها محشور بود، به دنیای او نزدیکتر بودند، دردها و احساسات او را بهتر می‌فهمیدند و از او بیشتر حمایت می‌کردند.
khazar
گفتم: «حالتی که شما جستجو می‌کنین، حالت جنین در رحم مادره که بی‌دوندگی، کشمکش و تملق درمییون جدار سرخ گرم و نرم روی‌هم خمیده، آهسته خون مادرش رو می‌مکه و همه خواهشها و احتیاجاتش خودبه‌خود برآورده می‌شه. این همون نستالژی بهشت گمشده‌ایس که در ته وجود هر بشری وجود داره، آدم در خودش و تو خودش زندگی می‌کنه شاید یه‌جور مرگ اختیاریس؟»
الهه
حقیقت امر این است که هرکس در هرجا که از حقیقت بگوید باید طرد شود و نوشته‌هایش ازبین برود و خودش نیز تکفیر شود.
امیرماکان جعفری
امروزه بشر از روی خودپسندی اعتقادش از طبیعت بریده شده و به‌واسطه کشفیات و اختراعاتی که کرده، خودش را عقل کل می‌پندارد و ادعا دارد که همه اسرار طبیعت را کشف کرده است
امیرماکان جعفری
او برای من از گوشت و استخوان نبود؛ یک فرشته بود؛ فرشته نجات که زندگی تاریک و بی‌معنی و یکنواخت مرا یک لحظه روشن کرده بود.
رسول شعبانی
در طی تجربیات تلخ زندگی یک‌نوع زدگی و تنفر نسبت به مردم حس می‌کرد
فارغ از نام و نشان.
احتیاج او به نوازش بود. او مثل بچه‌ای بود که همه‌اش توسری خورده و فحش شنیده، اما احساسات رقیقش هنوز خاموش نشده؛ مخصوصآ با این زندگی جدید پر از درد و زجر بیش‌از پیش احتیاج به نوازش داشت. چشمهای او این نوازش را گدایی می‌کردند و حاضر بود جان خودش را بدهد، درصورتی‌که یکنفر به او اظهار محبت بکند و با دست روی سرش بکشد. او احتیاج داشت که مهربانی خودش را به کسی ابراز کند، برایش فداکاری بنماید. حس پرستش و وفاداری خود را به کسی نشان بدهد اما به نظر می‌آمد هیچکس احتیاجی به ابراز احساسات او نداشت؛
Xwitrs♡
حس زندگی در ما کشته شده، دکتر، شما زندگی غریبی برای خودتان اختیار کرده‌اید. تمام روز را در اتاق دم‌کرده، زیر آفتاب مشغول مطالعه هستید. شبها خوابتان نمی‌برد، اغلب بلند می‌شوید، با خودتان حرف می‌زنید، تفریح و گردش را به خودتان حرام کرده‌اید و گرم کتاب شده‌اید. باور بکنید؛ این کارها آدم را زود پیر می‌کند!»
Xwitrs♡
به نظر می‌آمد هیچکس احتیاجی به ابراز احساسات او نداشت
The 52-Hertz Whale࿐
حاضر بود جان خودش را بدهد، درصورتی‌که یکنفر به او اظهار محبت بکند و با دست روی سرش بکشد. او احتیاج داشت که مهربانی خودش را به کسی ابراز کند، برایش فداکاری بنماید. حس پرستش و وفاداری خود را به کسی نشان بدهد اما به نظر می‌آمد هیچکس احتیاجی به ابراز احساسات او نداشت
Relax
همه محض رضای خدا او را می‌زدند و به‌نظرشان خیلی طبیعی بود سگ نجسی را که مذهب نفرین کرده و هفتا جان دارد، برای ثواب بچزانند.
رستم
شاید دنیا تغییر نکرده بود و فقط در اثر پیری و ناامیدی همه‌چیز به‌نظر او گیرندگی و خوشرویی جادویی ایام جوانی را ازدست داده بود. فقط او دست خالی مانده بود، درصورتی‌که آنهای دیگر زندگی کرده بودند. سالها گذشته بود و هرسال مقداری از قوای او از یک منفذ نامریی بیرون رفته بود، بی‌آنکه ملتفت شده باشد. به‌جز چند یادبود ناکام و یکی دو رسوایی و کوششهای بیهوده، چیز دیگری برایش نمانده بود. او فقط لاشه خود را از این سوراخ به آن سوراخ کشانیده بود و حالا انتظار روزهای بهتری را نداشت.
الهه
نمی‌دانم چطور است بعضی اشخاص به اولین برخورد، دو جان در یک قالب می‌شوند، به‌قول عوام، جور و اخت می‌آیند و یکبار معرفی کافی است برای اینکه یکدیگر را هیچ‌وقت فراموش نکنند درصورتی‌که برعکس بعضی دیگر با وجودی که مکرر به‌هم معرفی می‌شوند و در مراحل زندگی سر راه یکدیگر واقع می‌گردند، همیشه از هم گریزان هستند
امیرماکان جعفری
همون‌طوری‌که تو تاریکخونه، عکس روی شیشه ظاهر می‌شه، اون چیزهایی که در انسون لطیف و مخفیس در اثر دوندگی زندگی و جار و جنجال و روشنایی خفه می‌شه و می‌میره.
امیرماکان جعفری
از جواب خودم پشیمان شدم. چون خیلی بی‌معنی، بی‌جا و بی‌تناسب بود. معلوم نبود چه‌چیز را می‌خواستم ثابت بکنم.
رسول شعبانی
شریف پی برد که محسن نمرده بود؛ بلکه روح او در جسم این جوان حلول کرده بود. شاید این دلیل و برگه زندگی جاودان بود، شاید همان چیزی را که زندگی جاودانی می‌گفتند، مبدأ خود را از همین تولید مثل گرفته بود. پس‌از این قرار محسن نمرده بود، درصورتی‌که او تا ابد می‌مرد، چون از خودش بچه نگذاشته بود! در عین حال شادی عمیقی به او دست داد که به‌کلی نیست و نابود خواهد شد.
خانم جغد

حجم

۹۲٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۲

تعداد صفحه‌ها

۱۲۰ صفحه

حجم

۹۲٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۲

تعداد صفحه‌ها

۱۲۰ صفحه

قیمت:
۴۹,۰۰۰
تومان