
کتاب دفترچه پیدا شده حوالی خیابان انقلاب
پدیدآورندگان:
حسین رحمتی زادهانتشارات:
نشر سنگ٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
گراناز
۱۲
آنقدر رفت که هنوز هم رفتنش در سرم ادامه دارد
alireza_kh
۶
یا بارها به خود بگویم که انسان حیوانی اجتماعی است
گراناز
۶
عذاب حرف نزدن از همان کودکی با من بود. کلمهها جمع میشد توی دهانم، اما مدام قورتش میدادم.
گراناز
۴
همهٔ ما کمکم میمیریم جز آنها که یکدفعه میمیرند.
toruk makto
۳
ما دهه شصتیهای بیچاره. ما خردسالان همیشه در حال تربیت. یک مشت این کار را بکن و آن کار را نکن ریختند توی سر و صورت کودکیمان که هیچ وقت هیچ کدامشان درست نبودند.
fati
۳
گفت: «یعنی میگی بهشت عشقه؟»
«منظورم پیوستگی نهفته توی شادمانی و عشقه. این توشون مشترکه. و البته فکر میکنم بهشت واقعاً خود عشقه. نه چیز دیگهای.»
alireza_kh
۳
«بگو ببینم چرا آدمها انقدر برای عشق ارزش قائلن؟ عشق تا حالا کسی رو از مرگ نجات داده؟ نه. ولی پزشکی نجات داده.
alireza_kh
۳
هرکسی که وسط پاهاش یه چیزی داشته باشه میتونه عاشق بشه.
خودِ خودِ سِوِروس اِسنیپ
۳
و من تک و تنها
با همهٔ آنانی که رفتهاند، احاطه شدهام.
ــ عدنان الصائغ
toruk makto
۲
یه عمر توی کلهمون کردن که مردی باید اینجوری باشی، زنی باید اونجوری باشی، در صورتی که خودشون هم به مرد و زن بودن با معیارهای خودشون احترام نذاشتن. گه بگیرن این تعریفهای الکیشون رو از آدمها.
Mary gholami
۲
و من تک و تنها
با همهٔ آنانی که رفتهاند، احاطه شدهام.
Mary gholami
۲
این ویژگی عجیب همنسلهای من است. رنجورهای دههٔ شصتی که باید همهٔ خاطراتشان را با خود حمل کنند، به آن افتخار کنند و در آخر با همراهیاش بمیرند.
گراناز
۲
باید مثل پدربزرگ همه چیز را خاک میکردم. کاش میتوانستم خاطرات مردهها را با خودشان دفن کنم و یاد آنها که نیستند را دور بریزم.
m-a
۱
ما دهه شصتیهای بیچاره. ما خردسالان همیشه در حال تربیت. یک مشت این کار را بکن و آن کار را نکن ریختند توی سر و صورت کودکیمان که هیچ وقت هیچ کدامشان درست نبودند. ما اولین نسخهٔ آزمایشی پدر و مادرها بعد از بحرانشان بودیم که باید تمام کارهایی را که دوست داشتند و دوست نداشتند از بر میشدیم. باید آداب معاشرتی را میدانستیم که هیچ وقت خودشان کسب نکردند.
yegisbook
۱
«بگو ببینم چرا آدمها انقدر برای عشق ارزش قائلن؟ عشق تا حالا کسی رو از مرگ نجات داده؟ نه. ولی پزشکی نجات داده. خیلی هم نجات داده. چرا دربارهٔ علم رمان نمینویسن؟ چرا دائم از عشق میگن. چیزی که اصلاً واقعیت نداره. اون هم عشق یه آدم به آدمهای دیگه که نتیجهٔ هزار تا فقدان روحیه. البته نکتهش اینه که خیلی همهگیره. هرکسی که وسط پاهاش یه چیزی داشته باشه میتونه عاشق بشه. به نظرم باگ خلقت همینه. عشق شهسوارانه که مسخرهتر از همشونه. باز توی عشق رمانتیک یه کم لذت هست.»
yegisbook
۱
دلزدگی از شناخت میآید؟ به خاطر همین است که از همسایههایمان بیشتر از ساکنین کوچهٔ پایینی دلزده میشویم. و عشق چه؟ درست نمیدانم، اما مطمئنم مردها تمام طول تاریخ بین زن سرکش و زن عاشق سرگردانند.
کاربر ۸۶۷۵۸۲۳
۱
اصلاً خیابان را برای این ساختهاند که توی پیادهرویش راه بروی. خودش مقصد است. جاده وسیلهای است برای رسیدن به مقصد. ماهیتش در شهری است که در انتهای آن قرار گرفته. اما خیابان نه. هویت خیابان را آدمهایی که روی پیادهروهایش قدم میزنند و مغازههای اطرافش میسازند. و ولیعصر به اندازهٔ قدمت و نامهای متعددش هویت دارد.
کاربر ۸۶۷۵۸۲۳
۱
ما دهه شصتیهای بیچاره. ما خردسالان همیشه در حال تربیت. یک مشت این کار را بکن و آن کار را نکن ریختند توی سر و صورت کودکیمان که هیچ وقت هیچ کدامشان درست نبودند. ما اولین نسخهٔ آزمایشی پدر و مادرها بعد از بحرانشان بودیم که باید تمام کارهایی را که دوست داشتند و دوست نداشتند از بر میشدیم. باید آداب معاشرتی را میدانستیم که هیچ وقت خودشان کسب نکردند.
کاربر ۸۶۷۵۸۲۳
۱
انسان بیخاطره کودک است. کودکانه رفتار میکند. من برعکس حسین پناهی نمیخواهم برگردم به کودکی.
خودِ خودِ سِوِروس اِسنیپ
۱
آنقدر عزا بر سرم ریختهاند که فرصت زاری ندارم.
گراناز
۱
و من تک و تنها
با همهٔ آنانی که رفتهاند، احاطه شدهام.
گراناز
۱
اما چیزی نمیگویم. هنوز چند ساعت فاصله دارم تا توانایی تعامل با آدمها. هر روز باید تمام طول راه تا کتابفروشی را با خود کلنجار بروم که امروز هم مثل روزهای دیگر مجبورم با آدمها برخورد داشته باشم. یا بارها به خود بگویم که انسان حیوانی اجتماعی است و من هم از این جبر جدا نیستم.
گراناز
۱
میگوید: «بگو ببینم چرا آدمها انقدر برای عشق ارزش قائلن؟ عشق تا حالا کسی رو از مرگ نجات داده؟ نه. ولی پزشکی نجات داده. خیلی هم نجات داده. چرا دربارهٔ علم رمان نمینویسن؟ چرا دائم از عشق میگن. چیزی که اصلاً واقعیت نداره. اون هم عشق یه آدم به آدمهای دیگه که نتیجهٔ هزار تا فقدان روحیه. البته نکتهش اینه که خیلی همهگیره.
گراناز
۱
میخواهم بگویم من یک سال است که تنها زندگی میکنم و جز وقتی که توی کتابفروشی هستم دیگر اصلاً حرف نمیزنم. با چه کسی حرف بزنم؟ اصلاً چه کسی ارزش حرف زدن دارد. من کلماتم را برای روز مبادا نگه داشتهام. اما به جایش چشمهایم را میبندم.
گراناز
۱
حس میکنم میخواهم گریه کنم. یک سال است که گریه مثل ابر بیبخاری از هوای آلودهام میگذرد و نمیبارد. چند قدم برمیدارم و بعد مینشینم کنار پیادهرو. سعی میکنم نفس بکشم.
گراناز
۱
ما اولین نسخهٔ آزمایشی پدر و مادرها بعد از بحرانشان بودیم که باید تمام کارهایی را که دوست داشتند و دوست نداشتند از بر میشدیم. باید آداب معاشرتی را میدانستیم که هیچ وقت خودشان کسب نکردند.