
Amir Reza Rashidfarokhi
۴
ادبیات به او نیاموخت که از هماکنون دیگر به فکر خودش باشد بلکه برایش وصف میکرد که حالا دیگر برای این کار دیر شده است.
Maryam
۳
درک را پذیرفت بیآنکه چیزی درک کند.
eurus
۳
"به اندازهٔ کافی قاطع نیستم که به همه چیز تا آخر فکر کنم. سرم درد میکند. گاهی تویش آنقدر ویزویز و سوتسوت است که دیگر تحمل سروصدای اضافی ندارم."
"با خودم حرف میزنم چون نمیتوانم به کس دیگری چیزی بگویم. گاهی اوقات به نظرم میرسد که انگار یک ماشین هستم. خیلی دوست داشتم بروم یک جایی اما وقتی هوا خیلی تاریک میشود، میترسم راه به اینجا را دیگر پیدا نکنم. صبحها هوا حسابی مهآلود است و بعدش همهجا خیلی ساکت است. هر روز همان کارهای همیشگی را میکنم اما فردا صبح دوباره هرجومرج حاکم است. این یک دور باطل بیانتهاست. واقعاً دلم میخواهد بمیرم.
Rastaa
۲
احساس میکردی از تاریخ خودت رها شدهای چون خودت هم خودت را فقط همانگونه حس میکردی که نخستین نگاهِ تنپرستانهٔ یک غریبه ارزیابیات میکرد.
amir
۲
قطعاً کسی دیگر توقع اطلاعات شخصی نداشت چون دیگر نیازی نداشت در مورد چیزی پرسشی طرح کند. تمام پرسشها تبدیل شده بودند به حرف مفت و پاسخ به پرسشها آنچنان کلیشهای بود که دیگر نیازی به انسان نبود، اشیا کفایت میکردند: گور شیرین، دل شیرین مسیح و مدونای پردردِ شیرین جلوهٔ شیءپرستانه یافته بودند برای اشتیاق به مرگِ خویش که محرومیتهای هر روزه را شیرین میکرد؛ هلاک میشدی از شیءپرستیِ تسلیبخش. و با این رفتارِ یکسانِ هر روزه با همان اشیاءِ همیشگی، این اشیا برایت مقدس میشدند؛ نه کار نکردن بلکه کار کردن شیرین میشد. به هر روی چارهٔ دیگری برایت نمیماند.
دیگر هیچ چیزی نظرت را جلب نمیکرد. "کنجکاوی" یک وجه مشخصه نبود، یک عادتِ بدِ زنها یا زنانه بود.
amir
۲
از هم بیگانه نشده بودند، چرا که هیچوقت با هم نبودند.
Maryam
۲
هر کتابی را همچون توصیف زندگی خودش میخواند و با خواندنشان جان میگرفت
Maryam
۲
"همیشه ناچار بودم قوی باشم در حالی که میخواستم ضعیف باشم."
eurus
۲
"از زمانی که انسان را شناختم، عاشق حیوانات شدم"
کاربر ۱۰۵۵۳۱۵۰
۲
از زمانی که انسان را شناختم، عاشق حیوانات شدم
Niloufar
۱
"زن به دنیا آمدن در چنین اوضاع و احوالی از همان ابتدا مرگآور بود."
fatima4030dgg
۱
کسی که مشغول زاده شدن نیست، مشغول مردن است.
باب دیلن
Maryam
۱
نمیتوانست چیزی بخواند چون فوراً افکار خودش مانع میشدند.
Maryam
۱
من باور ندارم که او خالی از آرزو بود. در اصل، خودِ عنوان درست نیست، مثل بسیاری دیگر از عنوانهای کتابهای من. مثلاً "ترس دروازهبان موقع پنالتی". دروازهبان اصلا ً نمیترسد. او کسیست که در پایان نمیترسد.
eurus
۱
از روزهای بودن با کارمند بانک تعریف میکرد: "خیلی خوب همدیگر را تکمیل میکردیم". تصور مطلوبش از عشق جاودانه این بود.
eurus
۱
نمیگذارد محبوسش کنم، همچنان وصفناپذیر باقی میماند، جملهها سقوط میکنند به درون چیزی تاریک و درهموبرهم و روی کاغذ میمانند.
eurus
۱
"بالاخره هر چیزی حُسن و عیب خودش را دارد" و بعدش دیگر هر چیز نامعقولی، معقول میشود -همچون عیب که باز چیزی نیست مگر ویژگیِ اجتنابناپذیرِ هر حُسنی.
eurus
۱
امروز دیروز بود، دیروز هم مثل گذشتهها. باز هم برآمدن از پس یک روز؛
eurus
۱
"زن به دنیا آمدن در چنین اوضاع و احوالی از همان ابتدا مرگآور بود."
کاربر ۱۰۵۵۳۱۵۰
۱
ترس از مهرورزی اینچنین پردهپوشی میشد: "از هیچکدامشان خوشم نمیآمد."
Amir Reza Rashidfarokhi
۰
اغلب شوهرش مرتکب این خطا میشد که از او میپرسید چرا از او بدش میآید -مادر طبیعتاً هر بار پاسخ میداد: "این حرفها چیست؟" شوهرش کوتاه نمیآمد و دوباره میپرسید آیا واقعاً اینقدر انزجارآور است و مادرم او را آرام میکرد و بعدش باز هم بیشتر از او منزجر میشد. مادر ککش هم نمیگزید از اینکه با هم پیر شدهاند، اما از بیرون که نگاه میکردی، آرامشبخش بود چون شوهرش کتک زدن را کنار گذاشته بود و دیگر سربهسرش نمیگذاشت.
مریم
۰
سرتاسر جهان میبایست وطن باشد. به همین خاطر هم هست که ترکیب دو واژهٔ "شهروند جهان" را داریم. اما من از پسش برنمیآیم. برای من همهٔ مکانها گذرا هستند. یک زمانی متوجه میشوی که هیچجا ریشه نمیدوانی، مکانها پایدار نیستند. شاید مگر در زبان. وقتی مینشینم پشت میزتحریر (واقعاً هر روز این کار را نمیکنم، بیشتر استثنا است) فکر میکنم: اینک وطن! بله -یک وطنِ ناپایدار، کار، انجام دادن- گفتنِ "انجام دادن" زیباتر از "کار کردن" نیست؟
Niloufar
۰
ناگهان بسیاری از آدمها تبدیل شدند به آشنایانت و حوادث آنقدر زیاد بود که بعید نبود چیزی را از یاد ببری.
Maryam
۰
او از این طریق که من احساساتش را درک میکردم، کلافهام میکرد. یک همزیستیِ ناخواسته بین مادر و پسر از قدیم و ندیم.
eurus
۰
کسی که مشغول زاده شدن نیست، مشغول مردن است.
باب دیلن
eurus
۰
اما آنچه را که حق قانونیات هم بود باید آنچنان دقیق به اثبات میرساندی که وقتی هم سرانجام به تصویب میرسید، باید آن حق قانونی را به عنوان نشانهٔ تفقد میپذیرفتی.
eurus
۰
روزنامه میخواند و با علاقهٔ بیشتری کتاب. میتوانست سرگذشت خودش را با داستانها بسنجد
eurus
۰
هر کتابی را همچون توصیف زندگی خودش میخواند و با خواندنشان جان میگرفت؛ با مطالعه بود که نخستین بار خودش را به زبان آورد؛ یاد گرفت از خودش حرف بزند؛ با هر کتاب چیزهای بیشتری در مورد خودش به خاطرش میرسید
eurus
۰
ادبیات به او نیاموخت که از هماکنون دیگر به فکر خودش باشد بلکه برایش وصف میکرد که حالا دیگر برای این کار دیر شده است. ادبیات میتوانست نقشی بازی کند. حالا دستبالا یک بار هم به فکر خودش بود و پس موقع خرید گاهگداری با یک قهوه در کافه برای خودش موافقت میکرد و دیگر چندان در بند آن نبود که نظر مردم در این باره چیست.
eurus
۰
هنوز هم شبها یکمرتبه بیدار میشوم، گویی تلنگری آرام در درون از خوابم میپراند و میبینم که چگونه با نفسی نگهداشتهشده از فرط دهشت، ثانیهبهثانیه جان و دلم میپوسد. هوا در تاریکی آنچنان بیحرکت میایستد که در چشم من تمام اشیا تعادلشان را از دست میدهند و به نظر میرسد کَنده شدهاند. اشیا بدون هیچ گرانیگاهی بیصدا اندکی میچرخند و سرانجام بلافاصله از همه جا سقوط میکنند و خفهام میکنند.