با اینکه خیلی عجیب است، شاید برای خودم شیون سر داده بودم. گریه میکردم چون این حقیقت ترسناک را میدانستم که شاید از این ماجرا زنده بیرون نیایم. اگر سرطان برمیگشت و نمیتوانستند درمانش کنند چه؟
ممکن بود بمیرم و بعد از من... زندگی ادامه داشت. دوستهایم به دبیرستان میرفتند. و به دانشگاه. فیلمهای جدید جنگ ستارگان اکران میشد. ولی من دیگر نبودم که ببینمشان. انگار هیچوقت وجود نداشتهام...