کفن و جسم دو همزاد بودند
Niyaz.h
ما همه زخم خوردهایم
هیچ را نمیدانستیم،
اما
همه را چشیدهایم
ما همه دزد به دنیا آمدهایم
ندانسته هوا را به سرقت بردهایم
راستی چرا دزدی را بلد بودهایم؟
ستایش گودرزی
من یک بیمارم
روح را در انزوا
تن را در آزادی میبینم
بیماری من آن است
همخوابی با خار
در فصل شکفتن گلها
Niyaz.h
ما همه زخم خوردهایم
هیچ را نمیدانستیم،
اما
همه را چشیدهایم
Niyaz.h
برای به وقوع پیوستن محالات یک فلسفه
اکنون تو را میخوانم
Niyaz.h