
Sophie
۹
«میتونم یک سوال دیگه بپرسم؟»
«بله البته که میتونی.»
«اگه من مُردم تو چهکار میکنی؟»
«اگه تو بمیری منم میخوام بمیرم.»
«پس اینجوری میتونی همراه من باشی؟»
«آره. اینجوری میتونم همراهت باشم.»
Elaheh Dalirian
۶
«خودت گفتی اگه قولهای کوچیک رو بشکنی قولهای بزرگتر رو هم
خواهی شکست.»
«میدونم. اما زیر قولم نمیزنم.»
کاربر ۴۶۱۰۷۳۵
۶
من فکر میکنم اول از همه باید به اندازهٔ کافی ترسیده باشی تا بتونی
محتاط و مراقب باشی.»
میم ـ نون...!
۵
«شجاعانهترین کاری که تا حالا انجام دادی چی بوده؟»
آب دهان خونآلودش را روی جاده تف کرد و گفت: «امروز صبح از خواب
بیدار شدم.»
«واقعاً؟»
«نه. جدی نگیر. یالا باید بریم.»
کاربر ۴۶۱۰۷۳۵
۴
«مردم همیشه در حال آماده شدن برای فردا بودند. من به اینکار اعتقادی نداشتم. اما فردا برای اونها آماده نمیشد. حتی نمیدونست اونها وجود دارند.»
میم ـ نون...!
۲
اسرار دنیا را در گوش یکدیگر زمزمه میکردند.
پایان
Sophie
۲
وقتی همهمون بریم در نهایت هیچکس اینجا باقی نمیمونه، اما مطمئناً مرگ و روزگار مرگ هم سر میاد. اونجا تو جاده میایسته و کاری برای انجام دادن نخواهد داشت، کسی هم نخواهد بود. به خودش میگه: مردم کجا رفتهاند؟ این اتفاقیه که میافته. شکی درش نیست.»
عباس عرب
۲
چیزهایی رو که میخوای یادت بمونه فراموش میکنی و چیزهایی را که میخوای فراموش کنی یادت میمونه.»
Sophie
۱
روزگاری در نهرهای کوهستان، ماهیهای قزلآلا شنا میکردند. میشد لبهٔ سفیدرنگ بالههایشان را که به نرمی در میان امواج رود پیچ و تاب میخوردند بر سطح کهربایی جریان آب دید. اگر یکی از ماهیها را در دست میگرفتی میتوانستی بوی خزه را از آن استشمام کنی. براق و عضلانی و پر پیچ و تاب بودند. روی پشتشان طرحهای مواجی دیده میشد که میگفتند نقشهٔ پیدایش جهان است. نقشه و هزارتوی چیزهایی که دیگر نمیشد به عقب برگرداند و دوباره از نو ساخت.
rezai milad
۱
در میان نور خاکستریرنگ به بیرون گام برداشت، ایستاد و برای لحظهای کوتاه واقعیت محض دنیا را به نظاره نشست. سرمای بیرحمی که در این کرهٔ خاکی جولان میداد، تاریکی کینهتوز و جهانی پوچ در حرکت دوار بیهدفش. و جایی در میانهٔ هجوم خلاء و سیاهی دنیا، دو موجودِ در بند، چون روباههای به دام افتاده، در مخفیگاهشان بر خود میلرزیدند. دنیای فانی، روزگار فانی و چشمهایی فانی که باید با آنها بر همهچیز تأسف خورد و گریست.
رفیق باد
۱
مک کارتی همیشه از تقابل نور و تاریکی نوشته است؛ تاریکیای که معمولا ۹، ۹۹٪ جهان را در برگرفته، در حالیکه روشنائی پرتوئیست کم دوام که از یک چراغ قوه جیبی باتریدار تابیده میشود.
Elaheh Dalirian
۰
روزگاری در نهرهای کوهستان، ماهیهای قزلآلا شنا میکردند. میشد لبهٔ سفیدرنگ بالههایشان را که به نرمی در میان امواج رود پیچ و تاب میخوردند بر سطح کهربایی جریان آب دید. اگر یکی از ماهیها را در دست میگرفتی میتوانستی بوی خزه را از آن استشمام کنی. براق و عضلانی و پر پیچ و تاب بودند. روی پشتشان طرحهای مواجی دیده میشد که میگفتند نقشهٔ پیدایش جهان است. نقشه و هزارتوی چیزهایی که دیگر نمیشد به عقب برگرداند و دوباره از نو ساخت. در اعماق کوهستان، جایی که همهچیز کهنتر از تاریخ بشریت مینمود میزیستند و اسرار دنیا را در گوش یکدیگر زمزمه میکردند.
Elaheh Dalirian
۰
روزگاری در نهرهای کوهستان، ماهیهای قزلآلا شنا میکردند. میشد لبهٔ سفیدرنگ بالههایشان را که به نرمی در میان امواج رود پیچ و تاب میخوردند بر سطح کهربایی جریان آب دید. اگر یکی از ماهیها را در دست میگرفتی میتوانستی بوی خزه را از آن استشمام کنی. براق و عضلانی و پر پیچ و تاب بودند. روی پشتشان طرحهای مواجی دیده میشد که میگفتند نقشهٔ پیدایش جهان است. نقشه و هزارتوی چیزهایی که دیگر نمیشد به عقب برگرداند و دوباره از نو ساخت. در اعماق کوهستان، جایی که همهچیز کهنتر از تاریخ بشریت مینمود میزیستند و اسرار دنیا را در گوش یکدیگر زمزمه میکردند.
mkhdermani
۰
«آدم بعضی چیزها را فراموش میکنه، مگه نه؟»
آره. چیزهایی رو که میخوای یادت بمونه فراموش میکنی و چیزهایی را که میخوای فراموش کنی یادت میمونه.»
mkhdermani
۰
آدمی که هیچ کسی رو تو دنیا نداره مجبوره تکههای خیالات و اشباح سرگردان خاطراتش رو به هم بدوزه و برای خودش همدم بسازه. در وجودش از نفس خودش روح بدمه و با واژههای عاشقانه تسخیرش کنه. به هر خیال و شبحی که ظاهر میشه عشقت رو ابراز کن و با تمام وجودت ازش در برابر صدمات محافظت کن. تا جایی که به من مربوطه تنها امید باقی مانده برای من نیستی ابدیه. این آرزوی قلبی منه.
mia
۰
بین نیستی و آنچه که هرگز وجود نداشته چه فرقی هست؟
عباس عرب
۰
«میتونم چیزی ازت بپرسم؟»
«بله البته.»
«ما میمیریم؟»
«یک روزی آره. اما الان نه.»
AmirBagheri
۰
از ترس بازگشت کابوسها نمیخوابید.
AmirBagheri
۰
در حالیکه خواب بود دهان و لبهای بیرنگ و روی او را پاک کرد. نجواکنان گفت: «به قولم عمل خواهم کرد. مهم نیست چه اتفاقی میافتد. تو را تنها به داخل تاریکی نخواهم فرستاد.»
samas62
۰
فقط میدانست پسرک ضامن زنده ماندنش است. با خود گفت: «اگر او کلام خدا نیست پس خدا هرگز سخن نگفته است.»
samas62
۰
زن دست مرد را گرفته و روی دامنش گذاشته بود و مرد میتوانست لبهٔ جوراب ساق بلند همسرش را زیر لباس نازک تابستانیاش حس کند. باید این صحنه را قاب گرفت و فراموش نکرد، آنگاه به راحتی میشود به میان تاریکی و سرما برگشت و مُرد.