جملات زیبای کتاب زیر تیغ ستاره جبار | طاقچه
تصویر جلد کتاب زیر تیغ ستاره جبار

بریده‌هایی از کتاب زیر تیغ ستاره جبار

۴٫۱
(۶۱)
برای رژیم‌های توتالیتر کار سختی نیست که مردم را نادان نگه دارند. وقتی به‌خاطر «درک ضرورت‌ها» از آزادی‌ات دست می‌کشی، یا به‌خاطر انضباط حزبی، برای تطبیق دادن خودت با رژیم، برای عظمت و شکوه میهن یا هر گزینهٔ دیگری که به انجام دادن آن مجاب شده‌ای، دیگر از تلاش برای مطالبهٔ حقیقت صرف‌نظر می‌کنی. آرام‌آرام، قطره‌قطره، زندگی‌ات، مثل زمانی که رگ دستت را زده باشی، می‌چکد و هرز می‌رود؛ و تو خودخواسته خودت را از پا درمی‌آوری.
pipa94
برای رژیم‌های توتالیتر کار سختی نیست که مردم را نادان نگه دارند. وقتی به‌خاطر «درک ضرورت‌ها» از آزادی‌ات دست می‌کشی، یا به‌خاطر انضباط حزبی، برای تطبیق دادن خودت با رژیم، برای عظمت و شکوه میهن یا هر گزینهٔ دیگری که به انجام دادن آن مجاب شده‌ای، دیگر از تلاش برای مطالبهٔ حقیقت صرف‌نظر می‌کنی. آرام‌آرام، قطره‌قطره، زندگی‌ات، مثل زمانی که رگ دستت را زده باشی، می‌چکد و هرز می‌رود؛ و تو خودخواسته خودت را از پا درمی‌آوری.
کاربر ۵۱۸۱۸۹۹
اغلب این‌طور گفته می‌شد که قدرت آدم‌ها را فاسد می‌کند اما به‌نظرم تنها قدرت نبود که مردم کشور ما را فاسد کرد، بلکه ترسی بود که ملازم آن بود. همین‌که کسی به قدرت می‌رسید ترسِ از دست دادن قدرت سراپای وجودش را می‌گرفت، چون معنای از دست دادن قدرت در جامعهٔ کمونیستی ما این نبود که دوسه پله پایین‌تر بروی و به موقعیت سابقت برگردی بلکه به معنای سقوط به جایگاه فرودست بود. هرچه بالاتر می‌رفتی، سخت‌تر زمین می‌خوردی. هرچه قدرت کسی زیادتر می‌شد، از دست دادنش سخت‌تر می‌شد و ترس از دست دادنش هم بیشتر می‌شد. قدرتی هم که با حربهٔ ترس حفظ شود بی‌نهایت بی‌رحمانه و بس خطرناک است. ‌
پویا پانا
برای رژیم‌های توتالیتر کار سختی نیست که مردم را نادان نگه دارند. وقتی به‌خاطر «درک ضرورت‌ها» از آزادی‌ات دست می‌کشی، یا به‌خاطر انضباط حزبی، برای تطبیق دادن خودت با رژیم، برای عظمت و شکوه میهن یا هر گزینهٔ دیگری که به انجام دادن آن مجاب شده‌ای، دیگر از تلاش برای مطالبهٔ حقیقت صرف‌نظر می‌کنی. آرام‌آرام، قطره‌قطره، زندگی‌ات، مثل زمانی که رگ دستت را زده باشی، می‌چکد و هرز می‌رود؛ و تو خودخواسته خودت را از پا درمی‌آوری.
نازنین بنایی
وقتی کسی نظامی سیاسی را انتخاب می‌کند که بد و ناکارآمد ازآب درمی‌آید، نظامی که از اصلاح اشتباه‌های خودش هم عاجز است، ممکن است تمام اشتباه‌های آن فرد بعدها جنایتی نابخشودنی در نظر گرفته شود.
Mo0onet
همان‌طور که نمی‌توان خانه‌ای را بر گودالی از گل بنا کرد، نمی‌توان در جامعه‌ای فاسد زندگی همراه با سعادت ساخت. اول باید پی خانه را بریزی.
yasi
«همهٔ آنچه می‌خواهم یک زندگی عادی و آرام است.» بعدها فهمیدم که یک زندگی ساده و آرام نه معمول است نه به‌راحتی دست‌یافتنی. برای اینکه در آرامش زندگی کنی، کار کنی، فرزندانت را بزرگ کنی و از شادی‌های بزرگ‌وکوچک زندگی لذت ببری، داشتن شریک زندگی خوب و شغل مناسب کافی نیست، اینکه به قانون کشورت احترام بگذاری و وجدانی آسوده داشته باشی کافی نیست؛ از همه مهم‌تر باید جایگاه اجتماعی خوبی داشته باشی که برپایهٔ آن چنان زندگی‌ای را بسازی. باید در نظام اجتماعی‌ای زندگی کنی که با اصول بنیادین آن موافقی، نظامی که تحت فرمان و نظارت دولتمردانی باشد که بتوانی به آنها اعتماد کنی. همان‌طور که نمی‌توان خانه‌ای را بر گودالی از گل بنا کرد، نمی‌توان در جامعه‌ای فاسد زندگی همراه با سعادت ساخت. اول باید پی خانه را بریزی.
Mo0onet
زن‌ها معمولاً فکر می‌کنند این نیروی عشق است که کوه را جابه‌جا می‌کند اما هیچ‌چیزی مثل نفرت چنین قدرتی به آدم نمی‌دهد!
maedeh
هیچ‌چیز بی‌منطق‌تر و ظالمانه‌تر از این نیست که بمیری پیش‌از آنکه چنان غرق گناه شوی که مستحق مرگ باشی.
لیلا یزدی
تجربه به من ثابت کرده آدم‌هایی که در دل بحران‌ها هشیار و قابل‌اعتمادند همیشه آنهایی هستند که به ساده‌ترین ایدئولوژی پایبند بوده‌اند: عشق به زندگی. آنها نه‌تنها به‌شکلی غریزی قادرند خودشان را از خطر محفوظ نگه دارند، بلکه اغلب، بی‌آنکه انگیزه‌ای پنهان درکار باشد یا درپی قهرمان‌بازی باشند، خیلی طبیعی به دیگران کمک می‌کنند.
Reza.golshan
اغلب این‌طور گفته می‌شد که قدرت آدم‌ها را فاسد می‌کند اما به‌نظرم تنها قدرت نبود که مردم کشور ما را فاسد کرد، بلکه ترسی بود که ملازم آن بود. همین‌که کسی به قدرت می‌رسید ترسِ از دست دادن قدرت سراپای وجودش را می‌گرفت، چون معنای از دست دادن قدرت در جامعهٔ کمونیستی ما این نبود که دوسه پله پایین‌تر بروی و به موقعیت سابقت برگردی بلکه به معنای سقوط به جایگاه فرودست بود. هرچه بالاتر می‌رفتی، سخت‌تر زمین می‌خوردی. هرچه قدرت کسی زیادتر می‌شد، از دست دادنش سخت‌تر می‌شد و ترس از دست دادنش هم بیشتر می‌شد. قدرتی هم که با حربهٔ ترس حفظ شود بی‌نهایت بی‌رحمانه و بس خطرناک است. ‌
fatemeh.gh
طبقهٔ کارگر، خالقان همهٔ ارزش‌ها، دریابند که چه باید کرد، استثمارگران و پیروانشان را سرنگون می‌کنند و آنها را همچون خودشان از نو تربیت می‌کنند و بدین‌سان زمین گلستان خواهد شد. دشمنان واقعی بشر همین افرادی هستند که منفعتشان در گروِ عرق جبین و دستان وپاهای پینه‌بستهٔ دیگران است. اگر ثروت‌ها و منابع جهان را مساوی تقسیم کنیم و هرکدام، متناسب با توانایی‌مان، مشغول کاری شویم، جامعه‌ای خواهیم داشت که کسی در آن نیازمند نیست.
Reza.golshan
آنان که بر مسند قدرت‌اند هیچ‌گاه داوطلبانه از امتیازات خود دست نخواهند کشید. هیچ سرمایه‌داری بدون جنگ و جدل از مواضعش کوتاه نمی‌آید.
لیلیوم
هانکا یک‌بار آمد کنارم و متفکرانه گفت: «می‌دانی؟ این وضعیت یک چیزش برایم آزاردهنده است: این حقیقت که، در حال حاضر، ما کلاً غیرقانونی زنده‌ایم.»
نازنین بنایی
هر چند ماه یک‌بار شایعه‌ای پخش می‌شد در مورد کاهش ارزش نرخ پول رایج. مردم وحشت‌زده هرچیزی که دستشان می‌رسید می‌خریدند. اقتصاد آشفته و رگبار بی‌امان ایدئولوژی ارزش هر کار صادقانه‌ای را از بین برده بود. تقریباً همه شغل دوم داشتند و یک درآمد اضافی از راهی که چندان هم قانونی نبود
کاربر ۱۳۸۷۳۹۰
اغلب در طی سال‌ها، که مجال چندانی برای بروز شجاعت یا ابتکار عمل وجود نداشت همین بیم‌وامیدمان بود که ما را نجات داده بود.
لیلیوم
ولی چیز چندانی از آن روزها نگفتم. آدمی فقط می‌تواند چیزی را وصف کند که تاب به خاطر سپردنش را دارد. نمی‌توانی ضربات چکشی را توصیف کنی که مغزت را متلاشی می‌کند.
نازنین بنایی
به‌نظرم گاهی که مردم می‌گویند همه‌چیز می‌گذرد نمی‌دانند از چه حرف می‌زنند.
Mitir
باید در نظام اجتماعی‌ای زندگی کنی که با اصول بنیادین آن موافقی، نظامی که تحت فرمان و نظارت دولتمردانی باشد که بتوانی به آنها اعتماد کنی. همان‌طور که نمی‌توان خانه‌ای را بر گودالی از گل بنا کرد، نمی‌توان در جامعه‌ای فاسد زندگی همراه با سعادت ساخت. اول باید پی خانه را بریزی.
zeynab
حرف آنهایی که می‌گفتند تنها راه بازگشت به زندگی فراموش کردن است در کَتَم نمی‌رفت. می‌خواستم همه‌چیز را به خاطر بسپارم، روی چیزی سرپوش نگذارم، چیزی را بَزَک نکنم و اتفاق‌ها را همان‌طور که بودند درخاطرم ثبت کنم و با آنها کنار بیایم. می‌خواستم زندگی کنم چون زنده بودم نه به این دلیل که تصادفاً جان سالم به در برده بودم.
farnaz Puresmaili
چشم‌هایش را می‌دیدم، چشم‌هایی که در آنها نه خبری از ناامیدی بود نه ترس، فقط آرامش بود، آرامشی غریب و سرد. همان آرامشی که انسان وقتی تا بن استخوانش رنج می‌کشید به آن دست پیدا می‌کند.
farnaz Puresmaili
در طول شب، موقع تجاوز دشمن، وقتی همه‌چیز را ازدست دادیم فهمیدیم در دنیای ما آن چیزی که آدم‌ها جرئت نمی‌کنند به آن امید ببندند چیست: خودمان و همدیگر.
کاربر ۳۴۰۶۱۸۱
هیچ منطقی نمی‌شد بر این زندگی نام زندگی گذاشت، زندگی نبود؛ صرفاً در مسیری مشخص به‌جلو رانده می‌شدی. تمام فکروذکرمان شده بود امید به آینده. تنها چیزی که به زمان حال معنا می‌داد این بود که باید به هر طریقی، به هر شکلی، از آن گذر کرد.
پویا پانا
تجربه به من ثابت کرده آدم‌هایی که در دل بحران‌ها هشیار و قابل‌اعتمادند همیشه آنهایی هستند که به ساده‌ترین ایدئولوژی پایبند بوده‌اند: عشق به زندگی. آنها نه‌تنها به‌شکلی غریزی قادرند خودشان را از خطر محفوظ نگه دارند، بلکه اغلب، بی‌آنکه انگیزه‌ای پنهان درکار باشد یا درپی قهرمان‌بازی باشند، خیلی طبیعی به دیگران کمک می‌کنند.
خورشیدک
افکار آدم‌ها هم به دو بخش خصوصی و عمومی تقسیم شده بود که اغلب وجه اشتراکی باهم نداشتند. در طول روز مردم سر کارشان بودند و مشغول انجام وظایفشان در قبال حزب؛ بعد هم به خانه می‌آمدند و نقاب‌هایشان را برمی‌داشتند و چند ساعتی زندگی عادی را در پیش می‌گرفتند. دروغ گفتن و نقش بازی کردن بدل به راه‌ورسم هرروزه شده بود؛ بی‌تفاوتی و بی‌علاقگی اساسش. حتی بچه‌های کوچک هم می‌دانستند آنچه را در خانه می‌شنوند نباید در مدرسه تکرار کنند. یاد گرفته بودند که وانمود کنند به چیزی علاقه نشان ندهند و خودشان را هم درگیر هیچ جریانی نکنند.
پویا پانا
همهٔ این جوان‌ها در جامعه‌ای سانسورزده به دنیا آمده و رشد کرده بودند، جایی که ابراز عقیدهٔ شخصی معمولاً جرم قلمداد می‌شد. آنها از دموکراسی چه می‌دانستند؟ از کجا می‌دانستند که اصلاً چه می‌خواهند؟
پویا پانا
اما این اولین ساعات آزادی ما را حسابی عوض کرده بود. آن اشباح دل‌مرده و درمانده که از ناامیدی محض گریخته بودند حالا با عزمی جزم می‌خواستند زنده بمانند.‌ دیگر چندروز یا چندساعت آزادی بیشتر پیش‌ازمرگ برایمان کافی نبود. حالا دیگر باورمان شده بود که جادهٔ برگشت به زندگی را پیدا کرده‌ایم.
Mo0onet
آدم‌ها اغلب از من می‌پرسند چطور ازپسش برآمدی. جان به در بردن در اردوگاه‌ها! فرار! همه تصور می‌کنند مردن آسان است ولی تقلا برای زنده ماندن به تلاشی دوچندان نیاز دارد. غالباً برعکس است.‌ شاید هیچ‌چیز بدتر از این نباشد که منفعلانه منتظر مرگ باشی. زنده ماندن ساده و طبیعی است و نیازی به عزم و ارادهٔ خاصی ندارد.
امیر حسین
اغلب این‌طور گفته می‌شد که قدرت آدم‌ها را فاسد می‌کند اما به‌نظرم تنها قدرت نبود که مردم کشور ما را فاسد کرد، بلکه ترسی بود که ملازم آن بود. همین‌که کسی به قدرت می‌رسید ترسِ از دست دادن قدرت سراپای وجودش را می‌گرفت، چون معنای از دست دادن قدرت در جامعهٔ کمونیستی ما این نبود که دوسه پله پایین‌تر بروی و به موقعیت سابقت برگردی بلکه به معنای سقوط به جایگاه فرودست بود. هرچه بالاتر می‌رفتی، سخت‌تر زمین می‌خوردی. هرچه قدرت کسی زیادتر می‌شد، از دست دادنش سخت‌تر می‌شد و ترس از دست دادنش هم بیشتر می‌شد. قدرتی هم که با حربهٔ ترس حفظ شود بی‌نهایت بی‌رحمانه و بس خطرناک است. ‌
لیلیوم
و بعد حس آشنای دیگری سراغم آمدهمان نیروی قدرت درونی که موقع بدترین اتفاق‌ها کشفش می‌کنیم، همان موقع که دیگر راه فراری نیست و کسی نیست که به دادمان برسد جز خودمان. این نیرو، جایی در درون ما فوران می‌کند که ما از وجودش بی‌خبریم اما معمولاً زمانی به کار می‌آید که زندگی چنگ‌ودندانش را نشانمان می‌دهد.
Reza.golshan

حجم

۱٫۲ مگابایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۲۵۲ صفحه

حجم

۱٫۲ مگابایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۲۵۲ صفحه

قیمت:
۱۹۵,۰۰۰
تومان