جملات زیبا از متن کتاب زیر تیغ ستاره جبار | طاقچه
تصویر جلد کتاب زیر تیغ ستاره جبارsubscriptionAvailable

کتاب زیر تیغ ستاره جبار

داستان یک زندگی در پراگ ۱۹۶۸ - ۱۹۴۱

۴.۲(از ۱۰۱ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۳۰۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

وقتی معلم‌های تاریخمان از شکنجه و آزار و اذیت مردم بی‌گناه می‌گفتند از این گوش می‌شنیدیم و از آن یکی درمی‌کردیم. این اتفاق‌ها مال گذشته بود، مال قرون وسطی. وقتی همان اتفاق‌ها در زمانهٔ خودمان افتاد و بدتراز چیزی بود که تصورش را می‌کردیم، حس کردیم انگار دنیا به آخر رسیده است. گویی شاهد گسستی عمیق در روند تکامل بشر بودیم، شاهد سقوط تمام‌وکمال انسان در مقام موجود عاقل. این ضربه که به هویتمان وارد شده بود
گیتا
۴۹۰
برای رژیم‌های توتالیتر کار سختی نیست که مردم را نادان نگه دارند. وقتی به‌خاطر «درک ضرورت‌ها» از آزادی‌ات دست می‌کشی، یا به‌خاطر انضباط حزبی، برای تطبیق دادن خودت با رژیم، برای عظمت و شکوه میهن یا هر گزینهٔ دیگری که به انجام دادن آن مجاب شده‌ای، دیگر از تلاش برای مطالبهٔ حقیقت صرف‌نظر می‌کنی. آرام‌آرام، قطره‌قطره، زندگی‌ات، مثل زمانی که رگ دستت را زده باشی، می‌چکد و هرز می‌رود؛ و تو خودخواسته خودت را از پا درمی‌آوری.
pipa94
۸۳
با هیچ منطقی نمی‌شد بر این زندگی نام زندگی گذاشت، زندگی نبود؛ صرفاً در مسیری مشخص به‌جلو رانده می‌شدی. تمام فکروذکرمان شده بود امید به آینده. تنها چیزی که به زمان حال معنا می‌داد این بود که باید به هر طریقی، به هر شکلی، از آن گذر کرد.
Elahe_banoo
۶۸
برای رژیم‌های توتالیتر کار سختی نیست که مردم را نادان نگه دارند. وقتی به‌خاطر «درک ضرورت‌ها» از آزادی‌ات دست می‌کشی، یا به‌خاطر انضباط حزبی، برای تطبیق دادن خودت با رژیم، برای عظمت و شکوه میهن یا هر گزینهٔ دیگری که به انجام دادن آن مجاب شده‌ای، دیگر از تلاش برای مطالبهٔ حقیقت صرف‌نظر می‌کنی. آرام‌آرام، قطره‌قطره، زندگی‌ات، مثل زمانی که رگ دستت را زده باشی، می‌چکد و هرز می‌رود؛ و تو خودخواسته خودت را از پا درمی‌آوری.
کاربر ۵۱۸۱۸۹۹
۴۶
اغلب این‌طور گفته می‌شد که قدرت آدم‌ها را فاسد می‌کند اما به‌نظرم تنها قدرت نبود که مردم کشور ما را فاسد کرد، بلکه ترسی بود که ملازم آن بود. همین‌که کسی به قدرت می‌رسید ترسِ از دست دادن قدرت سراپای وجودش را می‌گرفت، چون معنای از دست دادن قدرت در جامعهٔ کمونیستی ما این نبود که دوسه پله پایین‌تر بروی و به موقعیت سابقت برگردی بلکه به معنای سقوط به جایگاه فرودست بود. هرچه بالاتر می‌رفتی، سخت‌تر زمین می‌خوردی. هرچه قدرت کسی زیادتر می‌شد، از دست دادنش سخت‌تر می‌شد و ترس از دست دادنش هم بیشتر می‌شد. قدرتی هم که با حربهٔ ترس حفظ شود بی‌نهایت بی‌رحمانه و بس خطرناک است. ‌
پویا پانا
۴۳
همان‌طور که نمی‌توان خانه‌ای را بر گودالی از گل بنا کرد، نمی‌توان در جامعه‌ای فاسد زندگی همراه با سعادت ساخت. اول باید پی خانه را بریزی.
yasi
۳۲
وقتی کسی نظامی سیاسی را انتخاب می‌کند که بد و ناکارآمد ازآب درمی‌آید، نظامی که از اصلاح اشتباه‌های خودش هم عاجز است، ممکن است تمام اشتباه‌های آن فرد بعدها جنایتی نابخشودنی در نظر گرفته شود.
Mo0onet
۳۱
زن‌ها معمولاً فکر می‌کنند این نیروی عشق است که کوه را جابه‌جا می‌کند اما هیچ‌چیزی مثل نفرت چنین قدرتی به آدم نمی‌دهد!
maed
۳۰
برای رژیم‌های توتالیتر کار سختی نیست که مردم را نادان نگه دارند. وقتی به‌خاطر «درک ضرورت‌ها» از آزادی‌ات دست می‌کشی، یا به‌خاطر انضباط حزبی، برای تطبیق دادن خودت با رژیم، برای عظمت و شکوه میهن یا هر گزینهٔ دیگری که به انجام دادن آن مجاب شده‌ای، دیگر از تلاش برای مطالبهٔ حقیقت صرف‌نظر می‌کنی. آرام‌آرام، قطره‌قطره، زندگی‌ات، مثل زمانی که رگ دستت را زده باشی، می‌چکد و هرز می‌رود؛ و تو خودخواسته خودت را از پا درمی‌آوری.
نازنین بنایی
۲۷
«همهٔ آنچه می‌خواهم یک زندگی عادی و آرام است.» بعدها فهمیدم که یک زندگی ساده و آرام نه معمول است نه به‌راحتی دست‌یافتنی. برای اینکه در آرامش زندگی کنی، کار کنی، فرزندانت را بزرگ کنی و از شادی‌های بزرگ‌وکوچک زندگی لذت ببری، داشتن شریک زندگی خوب و شغل مناسب کافی نیست، اینکه به قانون کشورت احترام بگذاری و وجدانی آسوده داشته باشی کافی نیست؛ از همه مهم‌تر باید جایگاه اجتماعی خوبی داشته باشی که برپایهٔ آن چنان زندگی‌ای را بسازی. باید در نظام اجتماعی‌ای زندگی کنی که با اصول بنیادین آن موافقی، نظامی که تحت فرمان و نظارت دولتمردانی باشد که بتوانی به آنها اعتماد کنی. همان‌طور که نمی‌توان خانه‌ای را بر گودالی از گل بنا کرد، نمی‌توان در جامعه‌ای فاسد زندگی همراه با سعادت ساخت. اول باید پی خانه را بریزی.
Mo0onet
۲۷
هیچ‌چیز بی‌منطق‌تر و ظالمانه‌تر از این نیست که بمیری پیش‌از آنکه چنان غرق گناه شوی که مستحق مرگ باشی.
لیلا یزدی
۱۹
تجربه به من ثابت کرده آدم‌هایی که در دل بحران‌ها هشیار و قابل‌اعتمادند همیشه آنهایی هستند که به ساده‌ترین ایدئولوژی پایبند بوده‌اند: عشق به زندگی. آنها نه‌تنها به‌شکلی غریزی قادرند خودشان را از خطر محفوظ نگه دارند، بلکه اغلب، بی‌آنکه انگیزه‌ای پنهان درکار باشد یا درپی قهرمان‌بازی باشند، خیلی طبیعی به دیگران کمک می‌کنند.
Reza.golshan
۱۴
تلاش باشکوهی بود، حتی اگر به‌شکست منتهی شده باشد،
Sobhan
۱۳
هانکا یک‌بار آمد کنارم و متفکرانه گفت: «می‌دانی؟ این وضعیت یک چیزش برایم آزاردهنده است: این حقیقت که، در حال حاضر، ما کلاً غیرقانونی زنده‌ایم.»
نازنین بنایی
۱۲
حرف آنهایی که می‌گفتند تنها راه بازگشت به زندگی فراموش کردن است در کَتَم نمی‌رفت. می‌خواستم همه‌چیز را به خاطر بسپارم، روی چیزی سرپوش نگذارم، چیزی را بَزَک نکنم و اتفاق‌ها را همان‌طور که بودند درخاطرم ثبت کنم و با آنها کنار بیایم. می‌خواستم زندگی کنم چون زنده بودم نه به این دلیل که تصادفاً جان سالم به در برده بودم.
farnaz Puresmaili
۱۲
ولی چیز چندانی از آن روزها نگفتم. آدمی فقط می‌تواند چیزی را وصف کند که تاب به خاطر سپردنش را دارد. نمی‌توانی ضربات چکشی را توصیف کنی که مغزت را متلاشی می‌کند.
نازنین بنایی
۱۱
آنان که بر مسند قدرت‌اند هیچ‌گاه داوطلبانه از امتیازات خود دست نخواهند کشید. هیچ سرمایه‌داری بدون جنگ و جدل از مواضعش کوتاه نمی‌آید.
لیلیوم
۱۰
طبقهٔ کارگر، خالقان همهٔ ارزش‌ها، دریابند که چه باید کرد، استثمارگران و پیروانشان را سرنگون می‌کنند و آنها را همچون خودشان از نو تربیت می‌کنند و بدین‌سان زمین گلستان خواهد شد. دشمنان واقعی بشر همین افرادی هستند که منفعتشان در گروِ عرق جبین و دستان وپاهای پینه‌بستهٔ دیگران است. اگر ثروت‌ها و منابع جهان را مساوی تقسیم کنیم و هرکدام، متناسب با توانایی‌مان، مشغول کاری شویم، جامعه‌ای خواهیم داشت که کسی در آن نیازمند نیست.
Reza.golshan
۹
همهٔ این جوان‌ها در جامعه‌ای سانسورزده به دنیا آمده و رشد کرده بودند، جایی که ابراز عقیدهٔ شخصی معمولاً جرم قلمداد می‌شد. آنها از دموکراسی چه می‌دانستند؟ از کجا می‌دانستند که اصلاً چه می‌خواهند؟
پویا پانا
۹
هر چند ماه یک‌بار شایعه‌ای پخش می‌شد در مورد کاهش ارزش نرخ پول رایج. مردم وحشت‌زده هرچیزی که دستشان می‌رسید می‌خریدند. اقتصاد آشفته و رگبار بی‌امان ایدئولوژی ارزش هر کار صادقانه‌ای را از بین برده بود. تقریباً همه شغل دوم داشتند و یک درآمد اضافی از راهی که چندان هم قانونی نبود
SARAH
۹
اغلب این‌طور گفته می‌شد که قدرت آدم‌ها را فاسد می‌کند اما به‌نظرم تنها قدرت نبود که مردم کشور ما را فاسد کرد، بلکه ترسی بود که ملازم آن بود. همین‌که کسی به قدرت می‌رسید ترسِ از دست دادن قدرت سراپای وجودش را می‌گرفت، چون معنای از دست دادن قدرت در جامعهٔ کمونیستی ما این نبود که دوسه پله پایین‌تر بروی و به موقعیت سابقت برگردی بلکه به معنای سقوط به جایگاه فرودست بود. هرچه بالاتر می‌رفتی، سخت‌تر زمین می‌خوردی. هرچه قدرت کسی زیادتر می‌شد، از دست دادنش سخت‌تر می‌شد و ترس از دست دادنش هم بیشتر می‌شد. قدرتی هم که با حربهٔ ترس حفظ شود بی‌نهایت بی‌رحمانه و بس خطرناک است. ‌
fatemeh.gh
۹
بعدها فهمیدم که یک زندگی ساده و آرام نه معمول است نه به‌راحتی دست‌یافتنی. برای اینکه در آرامش زندگی کنی، کار کنی، فرزندانت را بزرگ کنی و از شادی‌های بزرگ‌وکوچک زندگی لذت ببری، داشتن شریک زندگی خوب و شغل مناسب کافی نیست، اینکه به قانون کشورت احترام بگذاری و وجدانی آسوده داشته باشی کافی نیست؛ از همه مهم‌تر باید جایگاه اجتماعی خوبی داشته باشی که برپایهٔ آن چنان زندگی‌ای را بسازی. باید در نظام اجتماعی‌ای زندگی کنی که با اصول بنیادین آن موافقی، نظامی که تحت فرمان و نظارت دولتمردانی باشد که بتوانی به آنها اعتماد کنی. همان‌طور که نمی‌توان خانه‌ای را بر گودالی از گل بنا کرد، نمی‌توان در جامعه‌ای فاسد زندگی همراه با سعادت ساخت. اول باید پی خانه را بریزی. رودلف
Nahid
۹
به‌نظرم گاهی که مردم می‌گویند همه‌چیز می‌گذرد نمی‌دانند از چه حرف می‌زنند.
Pluviophile
۹
باید در نظام اجتماعی‌ای زندگی کنی که با اصول بنیادین آن موافقی، نظامی که تحت فرمان و نظارت دولتمردانی باشد که بتوانی به آنها اعتماد کنی. همان‌طور که نمی‌توان خانه‌ای را بر گودالی از گل بنا کرد، نمی‌توان در جامعه‌ای فاسد زندگی همراه با سعادت ساخت. اول باید پی خانه را بریزی.
zeynab
۸
چشم‌هایش را می‌دیدم، چشم‌هایی که در آنها نه خبری از ناامیدی بود نه ترس، فقط آرامش بود، آرامشی غریب و سرد. همان آرامشی که انسان وقتی تا بن استخوانش رنج می‌کشید به آن دست پیدا می‌کند.
farnaz Puresmaili
۸
اغلب در طی سال‌ها، که مجال چندانی برای بروز شجاعت یا ابتکار عمل وجود نداشت همین بیم‌وامیدمان بود که ما را نجات داده بود.
لیلیوم
۸
به‌نظرم گاهی که مردم می‌گویند همه‌چیز می‌گذرد نمی‌دانند از چه حرف می‌زنند.
Mitir
۷
هیچ منطقی نمی‌شد بر این زندگی نام زندگی گذاشت، زندگی نبود؛ صرفاً در مسیری مشخص به‌جلو رانده می‌شدی. تمام فکروذکرمان شده بود امید به آینده. تنها چیزی که به زمان حال معنا می‌داد این بود که باید به هر طریقی، به هر شکلی، از آن گذر کرد.
پویا پانا
۷
در طول شب، موقع تجاوز دشمن، وقتی همه‌چیز را ازدست دادیم فهمیدیم در دنیای ما آن چیزی که آدم‌ها جرئت نمی‌کنند به آن امید ببندند چیست: خودمان و همدیگر.
کاربر ۳۴۰۶۱۸۱
۶
خدایا ما چه احمق‌هایی بودیم!» ما همین بودیم، بدترین نوع احمق‌ها. هرچه حزب بیشتر بر تصویر انسانِ آزاده و شریف انگشت می‌گذاشت، خود انسان بیشتر معنایش را در جامعه از دست می‌داد. هرچه روزنامه‌ها تصویر بهتر و شادتری از زندگی ما نشان می‌دادند، زندگی واقعی غم‌انگیزتر می‌شد.
پویا پانا
۶