
zahrakhalilnezhad
۲
اما چشمانش در نظر لالی میرقصند. با نگاه کردن به چشمهایش گویی که قلبش برای اولین بار بهطور همزمان، هم میتپد و هم از تپش ایستاده، جوری میکوبد که انگار قرار است از سینهاش بیرون بزند.
zahrakhalilnezhad
۱
اون میخواست «یک انسان» رو نجات بده.»
لالی جملهٔ او را تمام میکند: «نجات یک انسان نجات یک دنیاست.»
zahrakhalilnezhad
۱
«اول باید یاد بگیری که وقتی حرف میزنه بهش گوش بدی؛ حتی اگه خیلی خسته هستی. هیچوقت نذار خستگیت مانع گوشکردن به حرفهای اون بشه. ببین از چهچیزایی خوشش میآد و مهمتر از همه از چهچیزایی خوشش نمیآد. هروقت تونستی براش هدایای کوچیک بخر، مثل گل و شکلات. خانوما از این چیزا خوششون میآد.»
zahrakhalilnezhad
۱
اما انگشتانش را با ملایمت تمام روی زخمهای او میکشد. لبهایش نیز انگشتانش را همراهی میکنند و لالی میفهمد که دیگر لازم نیست حرفی بزند. اشک به چشمان لالی هجوم میآورد؛ اما جلوی ریختنشان را میگیرد. این عمیقترین عشقی است که تابهحال حس کرده.
zahrakhalilnezhad
۰
روی زانوهایش میافتد. عق میزند. هیچچیزی برای بالاآوردن ندارد؛ تنها مایعی که در بدنش وجود دارد اشک است.
zahrakhalilnezhad
۰
«مراقب باش لالی؛ حواست به چیزهای کوچیک باشه. چیزهای بزرگ خودشون روبهراه میشن.»
