
بریدههایی از کتاب بیگانه
۴٫۰
(۳۱)
اما همه میدانند که زندگی آنقدرها هم ارزش ندارد که انسان بخواهد همیشه زنده باشد! به همین دلیل مرگ در سی یا شصت سالگی خیلی هم تفاوت ندارد، چون انسانهای دیگری به دنیا میآیند و هزاران سال دیگر این برنامه تکرار خواهد شد.
Hamed
وقتی که تو را از آزادی محروم میکنند اولین چیزی که تو را آزار میدهد دوری از دوستان و عزیزان است.»
mana
«نمیدانم ولی با پرداختن پول بالاخره ناممکنها ممکن میشوند!»
Hamed
انسان به هر شرایطی عادت میکند!
Hamed
هیچ نقطه روشنی در دنیا نیست، همیشه من هستم که فنا میشود چه بیست ساله بمیرم چه بیست ساله دیگر!
Hamed
زمانی که مامان زنده بود آپارتمان جای لذتبخشی برای من بود، اما الان دیگر مبدل به یک قفس بزرگ شده بود و من مجبور بودم سفره اتاق ناهارخوری را به اتاقم منتقل کنم.
Hamed
هر كسی كه برای مادرش گریه نكند
خطر اعدام تهدیدش میكند.
mana
گاهی اوقات این فکر به ذهنم خطور میکرد كه مردهای که در وسط خوابیده است در برابر چشمان آنها مفهومی ندارد و فقط اثری نامحسوس را در ذهن آنها ایجاد میکرد.
mana
هیچ نقطه روشنی در دنیا نیست، همیشه من هستم که فنا میشود چه بیست ساله بمیرم چه بیست ساله دیگر!
mana
من خیلی احساس حماقت میکردم از این که حتی تصور آزادی را میکردم و این امری محال بود، یک رویای غیرمنطقی به نظر میرسید. نباید به این افکار محال میاندیشیدم!
mana
بدتر از همه چیز از این است که سرنوشت محکوم در دست افرادی است که برای او تصمیم میگیرند!
mana
«بار گناه بر شانه تو سنگینی میکند ولی عدالت انسانی مهم نیست بلکه این عدالت خداوندی است که مهم است.» گفتم: «همین عدالت انسانی است که من را محکوم به مرگ کرده!»
mana
