صبح زود «میّ»[۱] زنبور بانشاط، به همراه دوستانش زنبور«مها»[۲] و زنبور «ریم»[۳] به جنگل کوچکی که در نزدیکی کندو آنها بود، رفتند. آنها میخواستند شربت زیادی برای تهیه عسل، جمعآوری کنند و به کارشان هم امیدوار بودند.
زنبورها هنوز به جنگل نزدیک نشده بودند که صدای هولناکی شنیدند. صدا میگفت:«ای زنبورها، دور بشید و هرگز به این جنگل نزدیک نشید.»
زنـبورهـا در جای خود ایـستادند و بـا تـرس شـروع به جستوجوی صدا کردند. ناگهان عقاب بزرگی در مقابل آنها ظاهر شد که با چشمانی ترسناک به آنها نگاه میکرد. عقاب گفت:«از این به بعد هرگز به کسی اجازه نمیدم که به این جنگل نزدیک بشه. از امروز …