آقــای کــرکــس، مـعلم بچههای دشت گون، آنها را برای گردش به کنار رودخانه آورد. او از بچهها خواست که کنار رودخانه به دنبال چیزها و شکلهای جدید بگردند و بعد با همدیگر درباره آن صحبت کنند. حواسشان هم باشد که زیاد از اینجایی که هستند، دور نشوند. خود او نیز مشغول پختن ناهار برای بچهها شد.

جغدک، یوزپلنگ و روباه قرمز که با هم دوست بودند، رفتند تا چیزها و شکلهای جدید رو پیدا کنند. جغدک چند قلوهسنگ از کنار رودخانه آورد و آنها را طوری چید که درست شبیه آقای کرکس شد و گفت:«ببینین بچهها این معلممونه.»
روباه قرمز یک شاخه کوچک و برگ سبزی را بهدست شکلی که جغدک درست کرده بود داد و گفت:«ببینین، یه کتاب و مداد برای آقای معلم.»
و بعد گفت:«اوم ... بوی غذای آقای معلم …