یک اتفاق تازه<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

یک اتفاق تازه

کیهان بچه‌ها

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

مامان‌بُزی سه بُزغاله پُر سروصدا داشت. شَنگول و مَنگول و حبّه‌انگور . روزی که نوبت «بزی‌گاه» داشت و می‌خواست برای صاف‌کردن موها، تیزکردن شاخ‌‌ها و چیدن سُم‌هایش به آن‌جا برود، رو به بچّه‌هایش کرد و گفت:

- شَنگول جونم، نکنه سراغ دستگاه شیردوشی برید‌ها!

- مَنگول‌جان! مامان! مبادا با کاه و یونجه‌های داخل آزمایشگاه کاری داشته باشید!

و رو به حبّه‌انگور که از همه بزرگ‌تر بود، کرد و گفت:

- حبّه‌جان! عزیزم! نری داخل بهاربند به شیطنت و بازی و حواست به بقیّه نباشه‏ها! دیگه سفارش نکنم‌ها!

آن‌وقت بُزغاله‌ها را بوسید، زنگوله‌ی طلایی‌اش را آویزان کرد و از آغل بیرون رفت. با رفتن مادر، چشمان مَنگول برقی زد. به طرف محلِّ کار مادر رفت.

مادر

مامان بُزی کارهای آزمایشگاهی انجام می‌داد و می‌خواست مادّه‌ای را کشف کند که وقتی به شاخ‌هایش می‌زند تیزِتیز …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۲۸ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (زمستان ۱۴۰۲) منتشر شده است.