شب بود، شعاعهای نور مهتاب از لابهلای درختان پر برگ عبور میکرد و به سطح زمین میتابید. دهکده کوچک، در کوهستانی که آبشار زیبایی داشت، شب دیگری را سپری میکرد.
ساعت دیواری خانهها یک نصفه شب را نشان میداد و اغلب مردم دهکده در خواب بودند.
کنار جاده اصلی، خانه بزرگتری جلب توجه میکرد. قماربازها هر شب در وقت معین دور هم جمع میشدند و تا سپیدهدم به قماربازی مشغول بودند. نام صاحبخانه احمد بود که سبیلهای کلفت و شکمی گنده داشت. آن شب نیز مثل شبهای دیگر پشت میزی نشسته بود و قلیان میکشید. صدای داد وفریاد قماربازها لحظهای قطع نمیشد و گاهی به هم بد وبیراه میگفتند و گاهی با صدای بلند میخندیدند.
پنجرههای خانه باز بود و پردههای توری بر اثر باد پنکه به اینسو و آن سو میرفتند و به دیوارهای اتاق میچسبیدند.
احمد هنگامی که متوجه سروصدای قماربازان شد از جا برخاست و قلیان را روی میز گذاشت و به طرف آنها رفت. دستهایش را روی کمرش گذاشت و پرسید:«کی برنده شد؟»
مرد قد کوتاه و لاغری که حسن نام داشت جواب داد:«فعلاً به نتیجه نرسیدیم.»
احمد پرسید:«چهقدر پول گذاشتید؟»

مردی که کلاه بهسر داشت، کمی سرش را خاراند و گفت: «دویست تومن!»
مرد …