قربانی قمار<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

قربانی قمار

کیهان بچه‌ها

۶ دقیقه مطالعه

sharebookmark

شب بود، شعاع‌های نور مهتاب از لابه‌لای درختان پر برگ عبور می‌کرد و به سطح زمین می‌تابید. دهکده کوچک، در کوهستانی که آبشار زیبایی داشت، شب دیگری را سپری می‌کرد.

ساعت دیواری خانه‌ها یک نصفه شب را نشان می‌داد و اغلب مردم دهکده در خواب بودند.

کنار جاده‌ اصلی، خانه بزرگ‌‌تری جلب توجه می‌کرد. قماربازها هر شب در وقت معین دور هم جمع می‌شدند و تا سپیده‌دم به قماربازی مشغول بودند. نام صاحب‌خانه احمد بود که سبیل‌های کلفت و شکمی گنده داشت. آن شب نیز مثل شب‌های دیگر پشت میزی نشسته بود و قلیان می‌کشید. صدای داد وفریاد قماربازها لحظه‌ای قطع نمی‌شد و گاهی به هم بد وبیراه می‏گفتند و گاهی با صدای بلند می‌خندیدند.

پنجره‌های خانه باز بود و پرده‌های توری بر اثر باد پنکه به این‌سو و آن سو می‌ر‌فتند و به دیوارهای اتاق می‌چسبیدند.

احمد هنگامی که متوجه سروصدای قماربازان شد از جا برخاست و قلیان را روی میز گذاشت و به طرف آن‌ها رفت. دست‌هایش را روی کمرش گذاشت و پرسید:«کی برنده شد؟»

مرد قد کوتاه و لاغری که حسن نام داشت جواب داد:«فعلاً به نتیجه نرسیدیم.»

احمد پرسید:«چه‌قدر پول گذاشتید؟»

لوگو

مردی که کلاه به‌سر داشت، کمی سرش را خاراند و گفت: «دویست تومن!»

مرد …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۳۰۸۶ مجله کیهان بچه‌ها (تابستان ۱۴۰۱) منتشر شده است.