شب بود، چادر سياه تاريکي، تن بيابان را پوشانده بود. سردار پير با سپاه بزرگش از بيابان ميگذشتند. عدهاي سواره و عدهاي پياده. خسته از جنگي سخت و طولاني، ميرفتند تا در شهرها و خانههاي خود استراحت کنند و نيروي دوبارهاي به دست آورند. در اين حال به زمين ريگزاري رسيدند. سنگريزهها زيرپاي اسبها و پيادهها ميلغزيدند و راه رفتن را براي آنها کميسخت میکرد. ناگهان سردار پير و فرمانده سپاه، فرمان«ايست» داد. سپاه از حرکت ايستاد. همه از اين فرمان تعجب …
این نوشته را پسندیدی؟
اطلاعات چاپ
این نوشته در شماره ۳۰۸۳ مجله کیهان بچهها (بهار ۱۴۰۱) منتشر شده است.