روزی خروس و اُردک بعد از کمی فکر، تصميم گرفتند باهم زندگی کنند.
اردک گفت: من و تو بايد به هم نگاه کنيم و در همه کارها برابری را مراعات کنيم و گرنه دوستی و رفاقتمان بيهوده خواهد بود!
همينکه خروس شروع به خواندن کرد، اُردک او را سرزنش کرد:
ـ چرا تو سر خودت را از لاک بيرون میآوری؟ من قوقولی قوقو نميکنم، پس تو هم نبايد قوقولی قوقو بکنی!
خروس از خواندن دست برداشت، بهزودی صدايش گرفت و کمکم صدايش را از …