
امروز سهشنبه است؛ از همان سهشنبههایی که برایت از نزدیکی محل کارم چند شاخهی رز قرمز میخریدم و تو بهرسم همیشگی، بعد از تمامشدن کلاسهای دانشگاهت، پای پیاده تا بلوار کشاورز میآمدی و روی همان صندلی آبیرنگ مینشستی و منتظر من میشدی تا با دستهی گل تازه برسم.
امروز سهشنبه است. من رسیدم به همان جای همیشگی، اما تو آنقدر از من دوری که اگر ساعتها و روزها هم پیادهروی کنی، رسیدنت به من محال است!
یادم میآید روز آخری که تو را همینجا دیدم، به من گفتی که کارهای مهاجرتت را کردهای. من هم مثل همیشه خندیدم و گفتم: «عه، پس یعنی من را هم در چمدانت میگذاری و با خودت میبری؟» خشم و سردی نگاهت این بار مثل قبل نبود و خیلی جدی به من نگاه کردی و گفتی: «این بار مثل دفعههای قبلی نیست. دیگر منتظر وعدههای تو نمیمانم. من برای آیندهام کلی برنامه ریختهام. اگر خواستی باورت کن و اگر هم که نخواستی، نکن! تو نمیدانی من در خانه چه …