
وقتی از دیوگنس، فیلسوف دوران باستان، پرسیدند «اهل کجایی؟»، در پاسخ گفت: «اهل جهانم». با گذشت زمان و ظهور کانت و شاگردانش، آن جهان دو پاره شد: در یک سو غرب قرار گرفت و در سوی دیگر «هر آنچه غرب نبود». قدرتِ فلسفۀ کانت غربیها را به این سمت کشاند که آن جهانِ دیگر، یعنی شرق، نهتنها از فلسفه بیبهره است، بلکه بهطور مادرزادی نمیتواند بدان دست یابد.
ایان — جریان اصلی فلسفه در غربْ کوتهبین، تنگنظر، و حتی بیگانههراس است. میدانم که دارم اتهامی جدی را مطرح میکنم، اما در غیر این صورت چگونه میتوان این واقعیت را تبیین کرد که سنتهای فلسفی غنی چین، هند، آفریقا، و مردم بومی آمریکای شمالی و جنوبی، تقریباً بهطور کامل، در سراسر دانشکدههای فلسفه در اروپا و جهان انگلیسیزبان نادیده انگاشته میشوند؟
فلسفۀ غرب در گذشته از آزاداندیشی و جهانوطنیِ بیشتری برخوردار بود. نخستین ترجمۀ مهم کتاب منتخبات [۱]، دربرگیرندۀ گفتارهای کنفوسیوس (۵۵۱-۴۷۹ ق.م)، به یک زبان اروپایی به دست یسوعیان انجام گرفت، که در قالب نظام آموزشی دقیق خود با سنت ارسطویی آشنایی کامل داشتند. آنها ترجمۀ خود را کنفوسیوس، فیلسوف چینی [۲] (۱۶۸۷) نام نهادند.
گوتفرید ویلهلم لایبنیتس (۱۶۴۶-۱۷۱۶) یکی از فیلسوفان مهم غربی بود که با اشتیاق آثار یسوعیان دربارۀ فلسفۀ چین را میخواند. او شگفتزده شده بود از تطابق آشکار بین حساب دودویی (که او ابداع کرده بود و بعداً به مبنای ریاضی تمام رایانهها تبدیل شد) و ئی چینگ [۳]، یا کتاب دگرگونیها، اثر کلاسیک چینی که بهشیوۀ نمادین ساختار جهان را از طریق مجموعههای خطوط شکسته و راست، درحقیقت صفرها و یکها، نشان میدهد (در قرن بیستم، کارل یونگِ روانکاو آنچنان تحت تأثیر ئی چینگ قرار گرفت که …