حرف آخر بابام<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

حرف آخر بابام

قسمت پایانی

کیهان بچه‌ها

۸ دقیقه مطالعه

sharebookmark

خلاصه قسمت قبل:

داستان را تا جایی خواندید که عموی علی، ارث عمه را گرفت و بابایش از این بابت افسردگی گرفته بود؛ اما بعد رفت مغازه حمیدزاده و در طلا فروشی کار کرد. بابا بسیار خسیس شده و به مادر علی پول نمی‌داد. تا این که علی تصمیم گرفت در صورتی که مامان و بابایش اجازه بدهند، خودش دست‌فروشی‌ کند ...

و حالا ادامه ماجرا...

بابام مثل اغلب روزها حالش خوب نبود. لاغرتر شده بود و چشم‌هایش گودتر. هرچه مامانم و من به بابا می‌گفتیم برو دکتر، گوشش بدهکار نبود. هر بار که نفسش می‌گرفت یا قلبش درد می‌کرد، قرص وارفارین از داروخانه می‌خرید. یک لیوان هم دم کرده گل گاوزبان می‌خورد و می‌گفت: «حالم خوب می‌شه.»

پدر

تا گفتم:«سلام بابام!» گفت:«چرا دیر اومدی؟»

کوله پشتی را کنار دیوار گذاشتم و گفتم:«توی راه با یکی از دوستام صحبت می‌کردم. بابا حالتون خوب نیست. بلند شید بریم دکتر.»

- چیزیم نیست قلبم درد می‌کرد. دارو خوردم بهتر شدم.

مادر پرسید:«با کدوم دوستت صحبت می‌کردی؟»

گفتم:«سعید که پارسال تو آپارتمان دیوار به دیوار ما می‌نشستن.»

مامان، سعید ترک تحصیل کرده و سر بازار بساط می‌کنه و جنس می‌فروشه. می‌گه ماهی دو سه میلیون تومن در می‌یارم. آن‌ وقت رو به بابام کردم و گفتم:«با اجازه شما و مامانم، بعدازظهرها می‌خوام کار کنم. کاسب بشم.»

مادر بلند شد و گفت:«لازم نکرده کار کنی‌. درست رو بخون.»

گفتم:«مامان به شما قول می‌دم بعد از ظهرها کار کنم، نمره درس‌هام از حالا بهتر بشه.»

مامانم حرفی نزد. با لحن خواهش‌آمیزی گفتم:«بابا پونصد هزار تومان بهم قرض بدین؛ ماهی پنجاه‌هزار تومان بهتون می‌دم.»

گفت:«با پونصد هزار تومن نمی‌شه کاسبی کرد. سعید می‌خواد پولت رو بالا بکشه.»

گفتم:«پولم رو به سعید نمی‌دم. دست فروشنده می‌دم جنس می‌خرم.»

مادرگفت:«چه…

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ٔ ۳۱۲۷ مجله ٔ کیهان بچه‌ها (زمستان۱۴۰۲) منتشر شده است.