با صدای زنگ گوشی بابا، از خواب بیدار شدم. بابای خوبم داشت وضو میگرفت تا برای نماز صبح به مسجد برود. آهسته گفتم:
- باباجون!...منم مییام.
درحالی که صورتش را خشک میکرد، جواب داد:
- بیرون سرده. سرما میخوری.
نماز خواندن را یادم داده بود. دلم میخواست کنارش باشم تا صدای نفسهایش را بشنوم که هنگام عبادت عالمی داشت. در را بست و بیرون رفت. از بالکن نگاهش کردم. برف ریز میبارید و هیچ ستارهای در آسمان دیده نمیشد. همهجا سفید بود. آنقدر نگاه کردم تا به طرف مسجد پیچید و دیگر …