همه خوبی‌ها<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

همه خوبی‌ها

کیهان بچه‌ها

۳ دقیقه مطالعه

sharebookmark

با صدای زنگ گوشی بابا، از خواب بیدار شدم. بابای خوبم داشت وضو می‌گرفت تا برای نماز صبح به مسجد برود. آهسته گفتم:

- باباجون!...منم می‌‌یام.

درحالی که صورتش را خشک می‌کرد، جواب داد:

- بیرون سرده. سرما می‌خوری.

نماز خواندن را یادم داده بود. دلم می‌خواست کنارش باشم تا صدای نفس‌هایش را بشنوم که هنگام عبادت عالمی داشت. در را بست و بیرون رفت. از بالکن نگاهش کردم. برف ریز می‌بارید و هیچ ستاره‌ای در آسمان دیده نمی‌شد. همه‌جا سفید بود. آن‌قدر نگاه کردم تا به طرف مسجد پیچید و دیگر …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ٔ ۳۱۲۷ مجله ٔ کیهان بچه‌ها (زمستان۱۴۰۲) منتشر شده است.