دستمال زرد کوچک | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

دستمال زرد کوچک

کیهان بچه‌ها

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

فرید آخرین لقمه نان و پنیر را توی دهانش گذاشت و در حالی که بلند می‌شد مانده چای شیرین را سر کشید و به طرف اتاق رفت تا لباس‌هایش را بپوشد. مادرش گفت:«پسرم تو که چیزی نخوردی. می‌خوای تا ظهر سرپا باشی، اونم تو که همش باید دهنت بجنبه. گرسنه می‌مونی‌ها!»

فرید درحالی‌که هنوز لقمه دهانش را می‌جوید، آن را قورت داد و گفت: «دستت درد نکنه مامان، ما دیگه مرد شدیم. می‌خوایم بریم سر کار، چی فکر کردی؟»

مادرش لبخندی زد و خدا را شکر کرد. بعد به طرف آشپزخانه رفت و مقداری اسپند را روی زغال‌های منقل کوچک ریخت. بوی اسپند تمام فضای خانه را پر کرد. فرید با غرور، بادی به غبغب انداخت و گفت:«بله دیگه، مرد شدم باید برم سر کار. مامان چیزی لازم نداری که برگشتنی برات بگیرم؟»

مادر قرآن را بالای سر فرید گرفت و گفت:«برو در امان خدا پسرم. هنوز روز اوله. ببینم چه‌کار می‌کنی.»

سپس دستمال زرد کوچکی را برداشت و به دست فرید داد و گفت:«بگیر پسرم، …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۱۲۷ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (زمستان۱۴۰۲) منتشر شده است.