فرید آخرین لقمه نان و پنیر را توی دهانش گذاشت و در حالی که بلند میشد مانده چای شیرین را سر کشید و به طرف اتاق رفت تا لباسهایش را بپوشد. مادرش گفت:«پسرم تو که چیزی نخوردی. میخوای تا ظهر سرپا باشی، اونم تو که همش باید دهنت بجنبه. گرسنه میمونیها!»
فرید درحالیکه هنوز لقمه دهانش را میجوید، آن را قورت داد و گفت: «دستت درد نکنه مامان، ما دیگه مرد شدیم. میخوایم بریم سر کار، چی فکر کردی؟»
مادرش لبخندی زد و خدا را شکر کرد. بعد به طرف آشپزخانه رفت و مقداری اسپند را روی زغالهای منقل کوچک ریخت. بوی اسپند تمام فضای خانه را پر کرد. فرید با غرور، بادی به غبغب انداخت و گفت:«بله دیگه، مرد شدم باید برم سر کار. مامان چیزی لازم نداری که برگشتنی برات بگیرم؟»
مادر قرآن را بالای سر فرید گرفت و گفت:«برو در امان خدا پسرم. هنوز روز اوله. ببینم چهکار میکنی.»
سپس دستمال زرد کوچکی را برداشت و به دست فرید داد و گفت:«بگیر پسرم، …