
میان عشق و نبوغ، همیشه مرزی باریک است؛ جایی که لئو تولستوی و سوفیا تولستایا چهلوهشت سال بر لبهاش زیستند. در این یادداشت، قرار است خواننده به قلب یکی از پیچیدهترین و انسانیترین روابط تاریخ ادبیات قدم بگذارد: رابطهی «لئو تولستوی» و «سوفیا تولستایا». عشقی که در مرز میان خلاقیت و رنج، عرفان و واقعیت، وفاداری و تنش در نوسان بود.
از فرار ناگهانی تولستوی از خانه و نامهی آخرش، تا سالهای طولانی همکاری و مشاجره، این نوشته به جزئیات زندگی مشترک آن دو میپردازد؛ از سوفیای جوانِ نسخهبردارِ «جنگ و صلح» تا زنی که پس از مرگ شوهرش میراث ادبی او را حفظ کرد. در ادامه، خواننده با فراز و فرودهای رابطهی این دو چهرهی بزرگ، با تحولات روحی و فکری تولستوی، دیدگاهش نسبت به زنان و در نهایت نگاهی فلسفیتر به معنای «عشق در کنار نبوغ» روبهرو خواهد شد.
مقدمهای بر رابطهی تولستوی و سوفیا
در، سکوت اول صبح املاک اربابی «یاسنایا پولیانا» را شکست. دو سایه به آرامی و پیچپیچ کنان از میان درختهای باغ به درشکهای که خیابان خلوت را بیهیاهو طی کرده بود نزدیک میشوند. آنها دزد و یا پلیس تزاری امپراتور روس (که مدت مدیدی ساکنان این خانه، بخصوص مالک پیرش را زیر نظر داشت) نبودند. یکی از آنها لباس دهقانی با کلاهی زمخت بر سر داشت و ریش سفید و انبوهش درمیان نور کمرمق صبح نمایان بود، و دیگری میانسال با لباس رسمی. از همهی املاک و دارایی، پیرمرد در خورجینش تنها یک دفتر یادداشت و قلم داشت؛ یکی از این دو سایه، «لئو تولستوی»، غول بیبدیل ادبیات روس، و بهعبارتی مصلح اجتماعی و هواخواه دهقانان و فقرا، و دیگری پزشک مخصوصش بود. آنها بیسروصدا سوار بر درشکه به ایستگاه قطار میروند؛ ایستگاه قطار! جایی که یکی از …