طاووسی زیبا با گروهی از حیوانات در یک مزرعهی کوچک زندگی میکرد. روزی طاووس از خانهی خود بیرون آمد؛ پرهای زیبایش را باز کرد و طبق عادت، با غرور و تکبر راه رفت و با خود گفت:«گمان نمیکنم خداوند بزرگ به موجودی از موجودات جهان، زیبایی مانند زیبایی من بخشیده باشد.»

طاووس به خانه مرغ قرمز نزدیک شد و او را دید که به جوجههای کوچکش غذا میدهد. از او پرسید:«ای مرغ، نظرت درباره من چیست؟ آیا امروز من را نسبت به دیروز زیباتر نمیبینی؟»
مرغ گفت:«سپاس از خداوندی که مخلوقاتش را آفرید.»
طاووس از جواب مرغ ناراحت شد. در این هنگام، اردک به آن دو نزدیک شد و سلام کرد.
طاووس قبل از اینکه جواب سلام اردک را بدهد از او …