چوب‌پر، تجلی مادرانگی | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

چوب‌پر، تجلی مادرانگی

مجله عین

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

آن سال، ایام فاطمیه از راه رسید و انگار غمی ازلی، دوباره بر قلب شهر چنگ انداخته بود. کوچه‌ها بوی حزن می‌دادند و پرچم‌های سیاه، قصه‌ی سوخته‌ی یاسی را روایت می‌کردند که هنوز، بعد از قرن‌ها، جان را می‌سوزاند. من، مثل هر سال، خودم را به حسینیه‌ی قدیمی محله‌مان رساندم؛ جایی که هر خشتش با آه و اشک عجین شده بود. اما این بار، چیزی متفاوت در نگاهم چرخید، چیزی که تا پیش از این، شاید بود و من نمی‌دیدمش. آن شب، چشمم به چوب‌پر افتاد؛ علمکی که در کنار منبر، به دیواری تکیه داده بود و با پرهای سبز و مخملی‌اش، انگار غبار از دل زمان می‌زدود.

مداح، با صدایی که از حنجره‌ی زخمی تاریخ می‌آمد، از …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۹ مجلهٔ عین (پاییز ۱۴۰۴) منتشر شده است.