الاغ دروغگو | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

الاغ دروغگو

کیهان بچه‌ها

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

در صبح یکی از روزها، گاو سیاه از خانه خود بیرون آمد. او با خوش‌حالی در سرتاسر مزرعه راه می‌رفت و از زیبایی شکوفه‌ها و گیاهان معطر و خوش‌بو لذت می‌برد.

گاو در حالی‌که راه می‌رفت، با مقداری دانه گندم ریخته شده بر روی زمین، غافلگیر شد. او شروع به جمع‌کردن دانه‌ها کرد و با خود گفت:«این گندم‌ها را برای دوستانم برمی‌دارم و با هم در یک وعده‌ غذایی لذیذ شریک می‌شویم.»

گاو همه‌ی دانه‌ها را جمع کرد و به راه افتاد تا دوستانش را صدا کند. حیوانات مزرعه به دور او جمع شدند و اسب از او پرسید:«چه شده است گاو؟ برای چه ما را جمع کرده‌ای؟»

گاو به او جواب داد:«ببین چه دارم. این گندم‌ها را پیدا کردم. نظرتان چیست با هم این دانه‌ها را بخوریم؟»

مرغ با صدای بلند خندید و به گاو گفت:«عزیزم، این ممکن نیست. ما حیوانات، با این تعداد …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۲like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳۰۹۳ مجلهٔ کیهان بچه‌ها (پاییز۱۴۰۱) منتشر شده است.