
اولین شبهای تیرماه گرم و گرگرفته تابستان ۹۱ بود؛ آن شب، کشیک ویژه قتل دادسرای جنایی تهران بودم و درحال رسیدگی به کارهای فردا بودم که تلفن همراه قاضی کشیک که در اختیارم بود، زنگ خورد.
از آنسوی خط، صدای مردی میآمد که هیجانزده و با استرس حرف میزد. بعد از سلام و احوالپرسی، سریع خودش را معرفی کرد و گفت که مأمور کلانتریای در جنوب تهران است و تماس گرفته تا یک نزاع خونین را گزارش کند؛ درگیری مرگبار بین دو راننده که به مرگ جوان ۳۰ سالهای ختم شده بود.

آنطور که مأمور کلانتری میگفت مقتول با ضربه چاقوی راننده جوانی همسنوسال خودش زخمی شده و بعد از انتقال به بیمارستان، با بینتیجه ماندن تلاشها برای نجاتش، جان باخته و اکنون جسدش در سردخانه بیمارستان است.
آقای قاضی، ضارب بعد از قتل، قصد فرار از صحنه حادثه را داشته اما مردم مانع فرارش شده و او را تا رسیدن مأموران کلانتری ما نگه داشتهاند.
این را مأمور کلانتری گفت و ادامه داد: جناب قاضی البته کسی نمیداند که علت نزاع این دو نفر چه بوده و مرد جوان چرا به قتل رسیده است.
بعد از صدور دستور برای مأمور کلانتری، از مأموران اداره دهم پلیس آگاهی و تیم بررسی صحنه جرم، خواستم هر چه زودتر بهسمت محل نزاع حرکت کرده و علاوهبر تحویل گرفتن متهم و انتقال او به بازداشتگاه، تحقیقات تخصصی و جمعآوری مستندات را درباره …