لجبازی کودکانه | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

لجبازی کودکانه

مجله سرنخ

۷ دقیقه مطالعه

sharebookmark

آن صحنه، شاید دردناک‌ترین صحنه‌ای بود که یک انسان، حتی یک بازپرس دادسرای جنایی که ده‌ها و شاید صدها پرونده قتل و جنایت را از نزدیک دیده است، در زندگی خود به چشم ببیند، مرگ سه انسان با فجیع‌ترین شکل ممکن و این صحنه‌ای بود که جلوی چشمان من به‌عنوان بازپرس شعبه سوم دادسرای جنایی تهران و کارآگاهان ویژه قتل اداره دهم پلیس آگاهی خودنمایی می‌کرد.

عکس یک صحنه جرم

دو ساعت قبل...

پلیس ۱۱۰ بفرمایید.

آقا، من از همسرم امروز صبح طلاق گرفتم، داشتیم از محضر بیرون می‌رفتیم که به من گفت چون دلتنگ بچه‌هاست، اجازه بدهم امروز دو پسر دوقلوی شش‌ساله‌مان را او از مهدکودک بگیرد و چند ساعتی به خانه خودش ببرد. گفت که بچه‌ها را عصر به من برمی‌گرداند اما حالا هیچ خبری از او نیست. می‌ترسم بلایی سربچه‌های معصومم آورده باشد. هر چه به تلفن همراهش زنگ می‌زنم جواب نمی‌دهد. آمده‌ام جلوی در خانه‌اش اما این‌جا هم جواب نمی‌دهد، می‌ترسم.

زن زده بود زیر گریه و اپراتور پلیس ۱۱۰ هم به او گفته بود در آن‌جا بماند تا با مأموران کلانتری هماهنگ کند و آن‌ها به محل بیایند و مأمور کلانتری رفته بود آن‌جا...

دستوری برای ورود

نزدیک غروب بود که زنگ تلفن کشیک ویژه قتل که آن روز در دست من بود، به صدا درآمد.

تماس‌گیرنده مأموری بود که بعد از تماس یک زن جوان و نگرانی از ناپدید شدن همسرسابق و فرزندانش، برای بررسی موضوع به جلوی خانه‌ای در خیابان هاشمی رفته بود اما هیچ خبری از مرد نبود. آیا ممکن بود که او و بچه‌ها بر اثر حادثه‌ای مثل گازگرفتگی جان باخته باشند؟ یا آن‌که مرد دست به جنایتی وحشتناک زده باشد؟

این‌ها فرضیه‌های اولیه‌ای بود که در ذهن هرکسی ممکن بود نقش ببندد. زن هم مثل همه برای یافتن پاسخ آن‌ها از پلیس کمک خواسته و حالا مأمور پلیس تماس گرفته …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳ مجلهٔ سرنخ (اسفند ۱۴۰۳) منتشر شده است.