زَهر سیاه کینه | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

زَهر سیاه کینه

مجله سرنخ

۱۰ دقیقه مطالعه

sharebookmark
زَهر سیاه کینه

ملحفه را که کشید روی صورت مرد جوان، انگار غم، قلبش را مچاله کرده بود، همیشه در چنین مواقعی، به‌عنوان سوپروایزر، سعی می‌کرد خودش را مقاوم و قوی نشان دهد تا بقیه بچه‌ها هم خودشان را جمع‌وجور کنند و شش‌دانگ حواسشان به بقیه مریض‌ها باشد اما حالا بدجوری، غم روی قلبش سنگینی می‌کرد.

بعد از ۲۰ سال کار‌ در جایی که فاصله ‌بین مرگ و زندگی در آن، تنها چند خط راست یا چند خط موجدار روی یک مانیتور است، باز هم نتوانسته بود با مرگ جوان‌ها کنار بیاید. مگر می‌شود مرگ جوان برای آدمی عادی شود؟ آن هم برای یک پرستار.

مرد جوان را چند ساعت پیش به اورژانس بیمارستان آورده بودند، به‌هوش نبود اما هیچ علامتی از بیماری خاصی هم نداشت، نه جای ضربه‌ای روی بدنش بود، نه خونریزی‌ای داشت، نه علایم سکته و...، فقط ساعتی قبل به دوستش گفته بود که کمرش می‌سوزد و وقتی دوستش به محلی که می‌گفت می‌سوزد نگاه کرده بود، فقط قرمزی یک جای زخم کوچک،‌ مثل نیش زنبور را دیده بود...

عکس مار

زن با درد و اندوه برای یک لحظه خودش را جای مادر این پسر گذاشت، او چقدر شبیه پسر خودش بود؛ همان‌قدر جوان و شاداب، همان‌قدر باامید، شیک‌پوش، ورزشکار و خوش‌هیکل و حالا او به آخر خط زندگی رسیده بود.

«خدا به مادر و پدرش صبر بده»، زن یاد مادر پسر جوان که افتاد، نتوانست جلوی قطره اشکی را که از چشمانش جاری شده بود، بگیرد.

عکس پاهای یک جسد

مرد جوان حتی قبل از آن‌که دلیل ناخوش‌احوالی‌اش تشخیص داده شود و حتی قبل از آن‌که نتایج آزمایش اورژانسی‌اش برسد، روی تخت اورژانس، آرام و معصومانه به خواب ابدی فرورفته بود. هیچ‌کس نمی‌دانست دلیل فوتش چیست و هیچ‌کس حتی حدس هم نمی‌توانست بزند که در پشت مرگ ساده این مرد جوان، چه اسرار مرموز و عجیب و غریبی نهفته است.

ساعتی قبل: فقط یک نقطه کوچک قرمزرنگ

ساع…

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۳like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۳ مجلهٔ سرنخ (اسفند ۱۴۰۳) منتشر شده است.