
- حاجآقا، افسر کلانتری ۱۲۶ تهرانپارس هستم. تماس گرفتم تا گزارش یك قتل را در خیابان خبازی بدهم. مقتول مرد میانسالی است كه با ضربات بسیار چاقو جان باخته است. عصر دوم شهریور ۱۴۰۲، به همراه خانواده به خانه پدریام در جنوب تهران رفته بودیم که زنگ «تلفن همراه کشیک قتل» که آن روز در اختیار من بود به صدا درآمد. تماسگیرنده یكی از افسران كلانتری بود كه از یك قتل فجیع و وحشتناك در خانهای در شرق پایتخت خبر میداد.

از صدای افسر پلیس مشخص بود كه خودش هم از ماجرا بسیار متأثر است و این نشان میداد كه صحنه جنایت چقدر وحشتناك بوده است. دستورات قضایی درباره حفظ خونسردی و حفظ صحنه قتل و انجام اقدامات مقدماتی را به افسر كلانتری دادم و درحالیكه با پزشكی قانونی، كارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی و متخصصان بخش تشخیص هویت پلیس آگاهی تماس گرفته بودم، بهسرعت عازم محل وقوع جنایت شدم. زمان زیادی از حركتمان بهسمت محل قتل نگذشته بود كه مأمور کلانتری دوباره تماس گرفت تا جزئیات بیشتری از جنایت گزارش كند.
جناب بازپرس، دختر مقتول میگوید مرحوم با مردی اختلاف مالی داشته و آن مرد به خانه آمده و بعد از قتل پدر خانواده، با تهدید اعضای خانواده فرار كرده است.
درحالیكه خودروی دادسرا بهسمت مقصد درحرکت بود، به پرونده قتلهایی كه با انگیزه مالی رخ داده و قبلاً به آنها رسیدگی كرده بودم فكر میكردم. دوباره تلفن همراهم زنگ خورد، تماسگیرنده افسر كلانتری بود كه برای سومینبار تماس گرفته بود و این بار ادعای جدید خانواده مقتول را گزارش كرد.
جناب بازپرس، انگار اختلاف مالیای در کار نبوده، دختر مقتول میگوید پدرش در توئیتر با یک جوان بسیجی اختلاف داشته و عاقبت این كلكلها به جنایت ختم شده است. مثل اینكه ضارب از مدتی …