احتمال همنشینی و گفتوگو با همه کس و همهچیز را میدادم به جز «سال تحصیلی جدید» که با دیدن من یک دفعه گل از گلش شکفت و گفت:«دیدی بالاخره سهماه تعطیلی به پایان رسید و چشمتان به دیدن جمال من روشن شد!»
خواستم بگویم که ای کاش مدت بیشتری استراحت میکردی که دیدم خودش قاهقاه خندید و گفت:«به قول شاعری شیرینسخن،
درس معلم ار بود زمزمه محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را…»
منظورش این بود که اگر در مدرسه به بچهها حسابی خوش بگذرد، شب و روز انتظار آمدن زمان بازگشایی آن را میکشند اما اگر... .
دیدم حق با او است؛ پس پرسیدم:
- راستی راستی تو با این شکل و شمایل، سال نو تحصیلی هستی؟
- (با خنده) بله، پس انتظار داشتی یک غول بیشاخ و دم را ببینی؟
- (با خنده و زیر لب) نه، اما دست کمی هم از آن نداری!
- چیزی گفتی!؟
- نه، یعنی بله، میگویم …
