فال‌گیر<!-- --> | طاقچه

فال‌گیر

مجله چوک

۷ دقیقه مطالعه

sharebookmark

روزی روزگاری زنی بیوه بود که سه دختر داشت. یکی پنبه می‌ریسید و دو تای دیگر خیاطی می‌کردند و از این راه نانِ روزانۀ خود را به دست می‌آوردند. روزی این دختران، زنی کولی را دیدند که از کوچه می‌گذشت. به یکدیگر گفتند: «بیایید فالِ بخت‌مان را بپرسیم.» همگی موافقت کردند و زن سالخورده را صدا زدند. کولی، پس از آن‌که کف دستش را با سکه‌ای نقره گرم کردند، به دختر بزرگ گفت: «قسمتِ تو در تهِ چاه است.» به دختر وسطی گفت: «قسمتِ تو در گورستان است.» و به دختر کوچک گفت: «قسمتِ تو در ننگ است.» این سخنان شوم را گفت و ناپدید شد.

روزی، هنگامی که دختر بزرگ مشغول ریسیدن بود، نخ پاره شد، دوک به هوا پرید و سپس افتاد و غلت‌زنان رفت تا ناگهان درونِ چاه ناپدید شد. دختر فریاد زد: «وای! دوکم در چاه افتاد، کمکم کنید آن را بیرون بیاورم.»

خواهرانش طنابی به دور بدن او بستند و او را به درونِ چاه فرستادند.

وقتی دختر به تهِ چاه رسید، دری آهنین دید. آن را گشود و وارد شد. پسری جوان را همراه دختری دید که در خواب بودند و در کنارشان نوزادی در گهواره قرار داشت. او شالش را برداشت و روی جوان و دختر انداخت. سپس چشمش به چاقویی افتاد؛ آن را برداشت و در کمربندش پنهان کرد. آنگاه به دهانۀ چاه بازگشت و به خواهرانش علامت داد تا او را بالا بکشند.

وقتی به بالا رسید، از او …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱۶like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۷ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (اسفند ۱۴۰۴) منتشر شده است.