در زمانهای پیش از این دخترکی زندگی میکرد که بواسطۀ زیبائی بی نظیر و خوش زبانی و خوشدلی بی بدیلش مورد علاقۀ همگان قرار داشت. مادر بزرگ پیر دخترکِ شیرین زبان که تک و تنها در کلبۀ جنگلی خویش زندگی میکرد، شدیداً به او اُنس و علاقه داشت و همواره با دیدن او جان تازهای میگرفت و به زندگی لبخند میزد.
مادر بزرگ پیر که در هنر بافتنی بسیار مهارت داشت و همگان او را سرآمد سایر بانوان هنرمند میدانستند، برای نوّۀ دلبندش یک کلاه و شنل کوچک قرمز رنگ آماده کرد و آنها را به مناسبت پنجمین سالگرد تولّدش به وی هدیه داد.
پوشیدن شنل و کلاه قرمز آنچنان متناسب با اندام زیبا و چهرۀ مهربان دخترک شده بود و بر شیرینی و دلربائی او میافزود که همگان او را "دخترکی با کلاه و شنل قرمز" صدا میزدند امّا به مرور ایّام به "شنل قرمزی" معروف شد.
یک روز مادر "شنل قرمزی" از او خواست، تا یک سبد پُر از تخم مرغ، پنیر و کیک تازه را برای مادر بزرگ پیرش ببرد زیرا او اخیراً به مریضی سختی دچار گردیده بود و قادر نبود که برای خرید و تهیّۀ مایحتاج خویش از خانه خارج گردد.
دختر کوچک که همواره حاضر و آمادۀ خدمت به دیگران بویژه انجام دستورات مادر عزیز و مهربانش بود، فوراً شنل و کلاه قرمز رنگش را پوشید و پس از برداشتن سبد پُر از مواد غذائی از خانه خارج شد و به طرف منزل مادر بزرگ پیرش که در آن طرف جنگل بزرگ و انبوه قرار داشت، به راه افتاد.
مادر "شنل قرمزی" به دختر کوچکش سفارش نمود که در هیچ جا توقف نکند و اصلاً از مسیر اصلی و مالرو خارج نگردد، تا همواره در دیدرس …