هزاران هزار سال است که ما انسانها در میان انواع تضادها به سر بُردهایم و برای فرار از این وضعیّت، همیشه در حال انطباقِ خود با یک الگو، یک نقشة تعیین شده از جانب شخص و یا گروهی بودهایم؛ و این رَویّه ما را به انسانهایی مطیع، و تقلید کننده تبدیل کرده است؛ به همین دلیل ذهنِ ما به طور عجیبی کِرِخت شده است. ما به صورت انسانهایی دست دوم در آمدهایم؛ همیشه چیزهایی را میپذیریم که "دیگری" گفته است؛ ما توان، استعداد و انرژی برای یادگیری مستقیم از اعمال و رفتار خودمان را از دست دادهایم، در صورتی که ما هم مسئولِ اعمالِ خود هستیم و هم باید از آنها بیاموزیم؛ زیرا که از طریق این گونه یادگیری است که انسان به کشف بسیاری چیزها نائل میگردد. زیرا که در وجود هر انسان، در هر جای جهان که هست، سرگذشتِ نوعِ انسان وجود دارد. همة اضطرابها، ترسها، تنهاییها و دلتنگیها و رنجی که در نوع انسان هست، در من و شما نیز، هست. اما آنچه وجود دارد این است که شوق و جدیّت یاد گرفتن از کتابِ هستیِ خویش در ما نیست؛ از اعمال و رفتارهای خود چیزی نمیآموزیم. به خودمان توجّه نداریم و این حقیقت را درک نمیکنیم که خودمان مسئولِ اعمال، رفتار و کردار خود هستیم. این ما هستیم که مسئول بدبختیهایی هستیم که در سراسر دنیا واقع میشود. بنابراین ضرورت اکید دارد که هر شخص در خانة هستیِ خویش نظم ایجاد کند؛ زیرا که هیچ کس نه در روی زمین و نه در آسمان در انسان نظم ایجاد نخواهد کرد مسئولیت این کار فقط به عهده انسان است. نحوه زندگی، نحوه اندیشیدن، نحوه اعمال و رفتارِ ما به طور عجیبی در هم ریخته و بینظم است و ذهنی که اسیر آشفتگی و بینظمی است، چگونه میتواند در درون و بیرون از خود نظمی ایجاد کند؛ در صورتی که نظم، خلاقیت و درکِ …
این نوشته را پسندیدی؟
۱۴
اطلاعات چاپ
این نوشته در شماره ۱۸۷ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (اسفند ۱۴۰۴) منتشر شده است.