درخت چهاردست<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

درخت چهاردست

مجله چوک

۵ دقیقه مطالعه

sharebookmark

صبح زود از خواب بیدار شدم. تنه و شاخه‌هایم را کش و قوس دادم. چند تا از شاخه‌هایم به دیوار مدرسه خورد. چون باغچه مدرسه تارادخت به دیوار نزدیک است. دست‌هایم را که چهار تا است و روی زمین در چهار طرف تنه تنومندم قرار دارند بلند کردم تا نرمش صبحگاهی را انجام بدهم. همانطور که دست‌هایم در هم قلاب بود دو به دو آن‌ها را، اول به راست بعد چپ و در آخر بالا بردم. حس خوبی داشت. بعد دست‌هایم را از آرنج خم کردم و به طرف تنه‌ام بالا بردم؛ تنه‌ام را شش بار به راست و شش بار به چپ خم کردم انگار که کمر داشته باشم. دست‌هایم را پایین آوردم. اطرافم پر از علف هرز و برگ‌های خودم بود. بعد از نرمش صبحگاهی احساس خوبی پیدا کردم. صدای چرخیدن کلید در قفل در را شنیدم. مادریار مدرسه، خانم تژ از در وارد شد. صبح بخیر گفتم. با لبخند جوابم را داد و گفت: «آماده‌ای چهاردست؟»

-بللللله

-خوشحالم که هستی درخت …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۷ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (اسفند ۱۴۰۴) منتشر شده است.