-آبل. آبل بیا عزیزم.
آبل تا اسمش را شنید به ساعت نگاه کرد؛ ساعت دوازده ظهر بود. آه کشید و گفت: «وای دوباره وقت غذا خوردن شد.»
او خرگوش سفیدش را بوس کرد. خرگوش گفت: «وقت ناهاره.» آبل گفت: «از کجا میدونی؟ مگه گرسنه میشی؟» خرگوش دماغ آبل را کشید و گفت: «الان مامانت صدات کرد.»
-آهان. اون رو میگی. فقط صدام کرد.
خرگوش گفت: «برام لالایی بخون تا بخوابم.»
-الان ظهره، شب که نیست بخوابی؟
-ظهر وقت چیه اونم ساعت دوازده؟
آبل گفت: «باشه، تو بُردی، اما دوست ندارم غذا بخورم.»
-چرا؟ چیه غذا خوردن رو دوست نداری؟
-حوصله جویدن ندارم.
خرگوش خندید و به پنگوئن گفت: «پنگوئنها چطوری غذا میخورن؟»
پنکوئن بلند شد و کنار آن دو روی فرش نشست و گفت: «من که پارچهای هستم و شکمم پر از الیاف هست اما پنگوئنهایی که توی دریا زندگی میکنند ماهیها رو میبلعند.»
آبل پرسید: «یعنی دوستانت غذا رو نمیجَوند؟»
بعد ادای جویدن در آورد.
-نه. چرا این کار رو بکنند؟ چه خندهدار! غذا رو توی دهانت بچرخونی؟
و هاهاها خندید.
خرگوش گفت: «خوردن چند مدل دارد دندانهای خرگوشهای واقعی مثل خُردکُن عمل میکنند. اول غذا رو خرد میکنند بعد میجوند و میخورند.»
-دخترم وقت ناهاره
آبل عروسکهایش …