آبل غذا دوست ندارد<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

آبل غذا دوست ندارد

مجله چوک

۶ دقیقه مطالعه

sharebookmark

-آبل. آبل بیا عزیزم.

آبل تا اسمش را شنید به ساعت نگاه کرد؛ ساعت دوازده ظهر بود. آه کشید و گفت: «وای دوباره وقت غذا خوردن شد.»

او خرگوش سفیدش را بوس کرد. خرگوش گفت: «وقت ناهاره.» آبل گفت: «از کجا می‌دونی؟ مگه گرسنه می‌شی؟» خرگوش دماغ آبل را کشید و گفت: «الان مامانت صدات کرد.»

-آهان. اون رو می‌گی. فقط صدام کرد.

خرگوش گفت: «برام لالایی بخون تا بخوابم.»

-الان ظهره، شب که نیست بخوابی؟

-ظهر وقت چیه اونم ساعت دوازده؟

آبل گفت: «باشه، تو بُردی، اما دوست ندارم غذا بخورم.»

-چرا؟ چیه غذا خوردن رو دوست نداری؟

-حوصله جویدن ندارم.

خرگوش خندید و به پنگوئن گفت: «پنگوئن‌ها چطوری غذا می‌خورن؟»

پنکوئن بلند شد و کنار آن دو روی فرش نشست و گفت: «من که پارچه‌ای هستم و شکمم پر از الیاف هست اما پنگوئن‌هایی که توی دریا زندگی می‌کنند ماهی‌ها رو می‌بلعند.»

آبل پرسید: «یعنی دوستانت غذا رو نمی‌جَوند؟»

بعد ادای جویدن در آورد.

-نه. چرا این کار رو بکنند؟ چه خنده‌دار! غذا رو توی دهانت بچرخونی؟

و هاهاها خندید.

خرگوش گفت: «خوردن چند مدل دارد دندان‌های خرگوش‌های واقعی مثل خُردکُن عمل می‌کنند. اول غذا رو خرد می‌کنند بعد می‌جوند و می‌خورند.»

-دخترم وقت ناهاره

آبل عروسک‌هایش …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۷ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (اسفند ۱۴۰۴) منتشر شده است.