تابستان بود. آفتاب از درزهای باریک پشت پنجرههای بسته به درون میتابید و لکههای روشنی روی دیوار اتاق رو به خیابان میانداخت، نوارهای باریکی که آرام ارام رو به پایین سُرمی خوردند، همین که به زمین میرسیدند، روی کفپوش و فرشها راه میافتادند، این جا و آن جا چند شیء داخل اتاق را لمس میکردند، مبل یا اسباب بازی روی زمین، تا این که نزدیک غروب از دیوار روبه رو بالا میرفتند و بالاخره محو میشدند. آشپزخانه که هیچ وقت پشت پنجرههایش را نمیبستند، صبحهای زود در نوردی پر شکوه غرق میشد، و اگر احیاناً کسی وارد آن میشد، فکر میکرد ساکنان خانه فقط چند لحظه به حیاط رفتهاند و الان بر میگردند. دستمالی روی شیر آب آویزان بود و یک تابه روی اجاق گاز بود، انگار تازه از آن استفاده کرده بودند. نور در لیوان نصفۀ آب پر از حبابهای کوچک، میشکست.
از پنجرۀ آشپزخانه گلهای سرخ، بوتههای انگور فرنگی، درخت آلوی پیر و بوتۀ بلند ریواس دیده میشد. ساعت نه یا کمی زودتر، قبل از آن که هوا گرم شود، زن همسایه از طرف راه شنی میآمد و بی صدا گلهای بگونیا و سبزیجات گادان های روی پلههای بیرون را آب میداد. بعد از آن که پشت خانه ناپدید میشد، آبپاش را پر میکرد و گوجه فرنگیها و بوتههای تمشک و توت سیاه را آب میداد، آب شلنگ در دیوارهای خانه به طرز غیرعادی میپیچید، تنها صدایی که سکوت خانه را می شسکت. روت به زن همسایه گفته بود تمشکها را بچیند. به هرحال وقتی برمی گشت دیگر چیزی از آنها باقی نمانده بود. اما زن همسایه تمشکها را نیم چید. هر روز صبح حیاط را آب میداد و در روزهای گرم بار دیگر هم غروبها میآمد، گلدانها و گوجه فرنگیها را آب میداد. برگهایشان در گرما پژمرده شده بود. وقتی کارش تمام میشد، از روی …