در سردترین شبهای زمستان، آنهنگام که هیچ گیاهی در زمین نمیروید، «افسانۀ گل سرخ» را در کتاب «راهبی که فِراریاش را فروخت» خواندم. با خودم فکر کردم این چه حکمتی است که در این فصل با این افسانه مواجه شدهام، درست است که میتوانستم در گلخانهها به بیشمار گلسرخ از بهترین نژاد دست یابم؛ اما من گلی را میخواستم که از بُن زمین و جلوی چشمانم بیرون آمده باشد.
افسانه میگفت: «در فصل رویش گلسرخ، کنار بوتهای از آن …