تجربه‌های راز<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

تجربه‌های راز

مجله چوک

۱۳ دقیقه مطالعه

sharebookmark

آیا زندگی، منطقی ست که "ذهن" آن را به انسان "دیکته" می‌کند؟ آیا همۀ زندگی و هستیِ ما، در پذیرش خواسته‌های "ذهن" خلاصه می‌شود؟ و سرانجام: آیا ذهن توان درکِ هستی را در همۀ ابعادش دارد؟ علم، هستی را به دو طبقه تقسیم می‌کند: شناخته شده و شناخته نشده؛ شناخته نشده امروز ناشناخته است اما فردا و یا پس فردا، آن نیز شناخته می‌شود. اما این ناشناخته‌ها در مسیر خود به افق‌هایی منتهی می‌شوند که از توانِ ذهن برای شناخت آن، خارج است. از این رو به آن "ناشناختنی" گفته می‌شود و در این ناشناختنی‌ست که اسرار هستی نهفته است، پس می‌توان چنین فرضی را در پیش رو قرار داد که هستی شامل سه طبقه است: شناخته شده، شناخته نشده و "ناشناختنی". و این ناشناختنی برای انسان در هیبت "راز" تجلّی پیدا می‌کند! ناشناختنی، اما می‌تواند "تجربه" شود؛ اگرچه به شناخت درنیاید! اگرچه به شناخت درنیامده باشد و یا درنیاید؛ اما قلب می‌تواند ترانه‌اش را بخواند؛ می‌توانی آن را برقصی، می‌توانی زندگی‌اش کنی؛ می‌توانی از آن پُر و سرشار شوی؛ می‌توانی تسخیرش شوی؛ اگرچه نتوانی آن را بشناسی؛ مثل رودخانه-ای است که در اقیانوسی ناپدید شود؛ آیا رودخانه اقیانوس را خواهد شناخت؟ رودخانه اقیانوس می‌شود ولی شناختی وجود ندارد. درواقع وقتی با چیزی یکی شوی، چگونه می‌توانی آن را بشناسی؟ دانستن نیاز به فاصله دارد. دانش در اساس شکاف دار است: آزمودنی، باید از آزمونگر جُدا باشد: داننده باید از موردِ شناخت فاصله بگیرد: عاشق در معشوق حل می‌شود: شبنم می‌غلتد، به اقیانوس می‌افتد و اقیانوس می‌شود. در این فرایند برای شبنم دیگر دانشی باقی نمی‌ماند: او دیگر شبنم نیست، اقیانوس است، در این یگانگی فقط "تجربه" وجود دارد. درحقیقت به جای چیزی به نام "تجربه" آنچه وجود …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۶ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (بهمن ۱۴۰۴) منتشر شده است.