سال شصتوهشت بود. چندماهی از پایانِ جنگ میگذشت و هوا هنوز بوی خاک و خستگی میداد. دو سالی میشد به خانۀ تازه اومده بودیم، امّا هنوز تلفن نداشتیم؛ برای تماس با اقوام باید به چهارراهی میرفتیم که کیوسک تلفن داشت. مادرم دلنگرانِ پدرش بود که به تازگی عمل جراحی کرده بود.
من، دختر بازیگوش شش سالهای بودم؛ به همراه مادرم که برادر دوماههام را بقل گرفته بود، حدود ۱۵ دقیقهای به آنجا رسیدیم؛ زمانی را برای آنکه نوبتمان شود، در صف ماندیم. کمی آنطرفتر از کیوسک زردرنگ محله، …