بهترین حس دنیا<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

بهترین حس دنیا

مجله چوک

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark

آنا دستی به شکمش کشید. گرسنه بود. شامی که مامان تهیه کرده بود دوست نداشت. خسته و ناامید آرزو کرد به جای بهتر و قشنگ‌تری برود. از زندگی خودش خسته شده بود. از پنجره اتاق، باغ جلوی خانه‌شان را نگاه کرد. چشمش به بیل سبزش افتاد. لبخند زد. حس خوبی پیدا کرد. از پنجره به حیاط پرید. به باغچه توت‌فرنگی نگاه کرد. شکمش خالی بود چون شام نخورده بود. توت‌فرنگی‌های توی باغچه را چید و نَشُسته خورد به خودش گفت: «الان دیگه قوی شدم.» قوی شدنش خنده‌دار بود چون به سختی بیل را برداشت آن را کشید اما بیل از جایش تکان نخورد. بیل برایش زبان درآورد. آنا گفت: «وای! چه کار بی‌ادبانه!»

-تو من رو توی باغچه تنها گذاشتی. عصر کلی برات خاک رو زیر و رو کردم و …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۶ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (بهمن ۱۴۰۴) منتشر شده است.