آنا دستی به شکمش کشید. گرسنه بود. شامی که مامان تهیه کرده بود دوست نداشت. خسته و ناامید آرزو کرد به جای بهتر و قشنگتری برود. از زندگی خودش خسته شده بود. از پنجره اتاق، باغ جلوی خانهشان را نگاه کرد. چشمش به بیل سبزش افتاد. لبخند زد. حس خوبی پیدا کرد. از پنجره به حیاط پرید. به باغچه توتفرنگی نگاه کرد. شکمش خالی بود چون شام نخورده بود. توتفرنگیهای توی باغچه را چید و نَشُسته خورد به خودش گفت: «الان دیگه قوی شدم.» قوی شدنش خندهدار بود چون به سختی بیل را برداشت آن را کشید اما بیل از جایش تکان نخورد. بیل برایش زبان درآورد. آنا گفت: «وای! چه کار بیادبانه!»
-تو من رو توی باغچه تنها گذاشتی. عصر کلی برات خاک رو زیر و رو کردم و …