یک روز صبح، وقتی پوریا خیلی خیلی گرسنه بود، اتفاق عجیبی افتاد. همۀ خوراکیهای داخل کیفش یک باره غیبشان زد.
امروز قرار بود یک روز معمولی باشد.
اما انگار ماجراهای عجیبی در حال اتفاق افتادن بودند. پفکها ناپدید شده بودند و همگی به مزرعۀ ذرت رفته بودند، چیپسها به سرزمین سیبزمینیهای سرخشده کوچ کرده بودند.
و شکلاتها هم پرواز کردند، به یک سفر خیلی خیلی دور… تا دلِ آفریقا در آن سوی دنیا، در جایی میان ابرها و رنگها، ملکۀ خوراکیها در قصر جادویی خودش نشسته بود. او همیشه منتظر بود سفیرانش خبرهای تازهای از سرزمین آدمها بیاورند. هر سال در زمان مشخصی سفیران سلامت باید گزارش سالانه میدادند آن روز ملکه نام اولین فرستاده را صدا زد. و با کمال ناباوری شنید که اتفاقات عجیبی در حال رخ دادن است.
پوریا، پسرِ عاشقِ چیپس، از سرزمین توران، …