درخت بالهایش را باز زد و بالای جنگل پرواز کرد. بالهای او مثل بال فرشتهها بودند؛ سفید نه، بلکه قهوهای به رنگ تنهاش. در آسمان پرندگان کنار او پرواز میکردند بعضی با او مسابقه میگذاشتند کی تندتر پرواز میکند بعضی هم که خسته بودند روی شاخههای او مینشستند و استراحت میکردند. بعضی هم دورهمیشان را روی شاخههای درخت بالدار میگرفتند. اگر صد تا پرنده روی شاخههایش مینشست او اخم نمیکرد و برایش سخت نبود چون قویترین و تنها درخت بالدار جنگل بود.
یک روز صبح زود قبل از طلوع آفتاب دلش پرواز خواست. بالهایش را گشود و پرواز کرد زیاد ارتفاع نگرفته بود که ناگهان خرسک را دید بالای درخت رفته و آنجا میلرزد. لرزش دست و پاهای خرسک آنقدر زیاد بود که تنۀ بزرگ درخت هم میلرزید البته درخت خوشش میآمد و لبخند میزد فقط گفت: «خرسک یواشتر با من بازی کن میترسم ریشههایم از توی خاک دربیایند.» اما کوالا روی درخت گفت: «خرسک میخوام بخوابم …